گلبهار به بهار نرسید

   

این بخشی از یک گزارش مفصل است که حدود چهارده سال پیش نوشتم و همان موقع در روزنامه نوروز به چاپ رسید.هرگز هیچ کدام از مقامات قضایی برای پیگیری این پرونده تماسی با روزنامه نگرفتند .این پرونده در استان چهارمحال و بختیاری(محل وقوع حادثه)نیز به طور جدی پیگیری نشد و خیلی زود پرونده برای همیشه مختومه اعلام شد.این گزارش به مناسبت روزجهانی منع خشونت علیه زنان باز نشر می شود، با این توضیح که پس از این همه سال عاملان قتلِ یک زن و فرزندش هرگز بازداشت نشدند و همچنان آزادانه زندگی می کنند.

پ.ن :در پاسخ کسانی که می پرسند عاقبت پسر چی شد:خانواده، اطرافیان و همشهری ها یکجورایی کار پسر را توجیه کردند، چون به هرحال ایشان مرد بود و نه زن!الان هم ازدواج کرده و زندگی اش را می کند و نمی دانم هیچ وقت یاد گلبهار می افتد یا نه.

گزارش را در لینک زیر ببینید:

http://ir-women.com/spip.php?articl...

نوشته شده در 22 دی 1394 | بدون نظر



نمایش بهمن

   

تئاتری به نام بهمن به نویسندگی و کارگردانی افروز فروزند دوست عزیز و خوش فکرم در تالار سایه در مجموعه تئاتر شهر روی صحنه است.دو شب پیش به اتفاق بهمن، مادرم و امیرمهدی عزیزم میهمان این نمایش خوب بودیم.

تئاتری که با همه زیبایی اش، یکبار دیگر درد را به جانت می ریزد:سانسور....سانسور و باز هم سانسور! چه واژه آشنایی و «محرومیت از فعالیت حرفه ای» چقدر برای تو آشناتر... سانسور و محرومیت با همه آشنایی اش اما هیچوقت دردش تسکین پیدا نمی کند...بهمن چیزی فراتز از دشواری های اهل تئاتر است، حتی فراتر از دشواری های اهل فرهنگ و هنر...بازنمایی سختی های کارِ جدی کردن در جامعه امروز ایران است...

دست مریزاد به افروز و همه همکاران خوبش در این نمایش

نوشته شده در 19 دی 1394 | بدون نظر



بخشش بدون چشمداشت

   

یک خانواده در رشت قاتلِ فرزندشان را بخشیدند، آن هم بدون اینکه دیه بگیرند و یا حتی مطالبه دیه بکنند.معنای واقعی بخشش...آنها که در این یکی دو روز با خانواده محترم «دوست عباسی» برخورد داشته اند، از بزرگ منشی و مهربانی وصف ناشدنی این خانواده می گویند.فرخنده جبارزادگان، فعال مدنی که بیش از یک دهه است در زمینه مبارزه با اعدام فعالیت کرده و به همراه دوستانش توانسته در دهها مورد بخشش محکومان به اعدام را از خانواده های شاکی بگیرد، دو روز گذشته به همراه خانم ها محبوبه رمضانی وافسون علیمرادیان در رشت بوده اند... همراه با لحظه های نفس گیر آخر، پشتِ در زندان با خانواده مقتول بودند، لحظه هایی که اعضای این خانواده تلاش می کردند برآخرین تردیدهایشان برای انتخاب بین بخشش یا مجازات یکی را انتخاب کنند.در میان وسوسه دو دسته از آدم ها که کسانی انتقام را تشویق می کردند و در سوی دیگر کسانی هم رضایت و بخشش را...

فرخنده می گوید:در سیزده چهارده سالی که در این حوزه و برای گرفتن بخشش تلاش کرده، خانواده محترم دوست عباسی یکی از بی نظیرترین مواردی بوده که با آن برخورد داشته، هرچه را که در وصف بخشش می خواستند بگویند، دوست عباسی ها از جمله علیرضای عزیز(برادر مقتول) بهترش را می گفتند، خیلی صبور و بخشنده رفتار می کردند، پر از جلوه های ناب گذشت و مهربانی...هنوز داغ جوان نازنین شان بر قلب ها یشان تازه است اما بخشیدند...درود بر خانواده«دوست عباسی»که قاتل را که به خاطر اختلافات مالی فرزندعزیزشان(حسین(شهرام)دوست عباسی) را به قتل رسانده بود، امروز بخشیدند...

و سپاس ویژه از خانم «مهناز ولایی برحق» مادرِداغدیده و دریادل شهرام که قاتل فرزندش را بخشید.

نوشته شده در 5 دی 1394 | بدون نظر



من این روزها به مهدیه فکر می‌کنم

   

احمد زیدآبادی، پس از پایان شش سال زندان مستقیم از زندان به تبعید برده شده است و این روزها خیلی‌ها از احمد می‌نویسند، من اما می‌خواهم از همسرش مهدیه بنویسم، مهدیه محمدی گرگانی. از همان لحظه که شنیدم احمد را به تبعید می‌برند چهره مهدیه یک‌لحظه رهایم نمی‌کند. مهدیه صبور و خوب.

معمولاً در این‌جور مواقع بیشتر زندانی سیاسی را می‌بینیم و کمتر همسرش را.

مهدیه را خیلی وقت است می‌شناسم. آشنایی‌ام با بسیاری از خانواده‌های زندانیان سیاسی به سال 88 بازمی‌گردد اما چندنفری را خیلی پیش از آن می‌شناسم و آشنایی‌ام با آن‌ها به خاطر ضرورت زندان و روزهای ملاقات و دردهای مشترک زندان نبوده است. مهدیه و خانواده‌اش یکی از این افراد معدود است. هم خودش را بارها دیده بودم و هم‌خانواده بزرگوارش را. مادری دارد مهربان، صمیمی، دل‌نشین، دانا و باتجربه که محال است یک‌بار ببینی و مهرش برای همیشه به دلت نیفتد. و اما پدر مهدیه...پدری مهربان و اندیشمند که همیشه به اینکه دانشجویش بوده‌ام افتخار می‌کنم. دکتر محمدی گرگانی از آن استادانی بود که دانشجویان به عشق استادش سر کلاس می‌روند و حتی دانشجویانی مثل من که همیشه از درس و کلاس فراری بودند، سعی می‌کردند کلاس را از دست ندهند.

مهدیه آیینه پدر و مادری صبور، شجاع و شریف است که سال 79 روزی که احمد زیدآبادی را به اتهام تبلیغ علیه نظام بازداشت کردند و به شعبه 1410 دادسرای کارکنان دولت بردند، با شجاعت بر سر قاضی مرتضوی فریاد می‌زد: «از آینده‌ات بترس آقای مرتضوی.... چرا کسی را به زندان می‌اندازی که جز خدا، پیامبر و دین حرفی نمی‌زند و فقط به فکر منافع کشورش است.»و البته خیلی حرفهای دیگر که به مذاق مرتضوی خوش نیامد...

مرتضوی عصبانی شده و گفته بود: «خانم! همین حالا دستور بازداشت تو را هم می‌دهم و به زندان می‌اندازمت.» مهدیه در پاسخش گفته بود: «تو مرا از زندان می‌ترسانی؟ من را که جلوی در زندان‌ها بزرگ‌شده‌ام. من را که یک چریک زاده هستم.»

مهدیه هشت‌ماهه بود که پدرش توسط ساواک شاه بازداشت شد و وقتی تازه سه سالش شده بود مادرش، عفت خانم موسوی را هم بازداشت و روانه زندان کردند. زهرا، خواهر دیگرش دو سال از او بزرگ‌تر بود. مهدیه درست می‌گفت. او از وقتی چندماهه بوده برای دیدن پدرش و بعدها برای دیدن مادرش از این زندان به آن زندان رفته است. خودش می‌گوید: «بعدها که پدر و مادرم از زندان آزاد شدند، تقریباً معنای پدر و مادر را نمی‌دانستم، عادت کرده بودم همیشه در خانه مادربزرگ و خاله‌ها و عموها و بقیه اقوام باشم. فکر می‌کردم زندگی یعنی همین.»

پدر و مادر مهدیه در اوایل دهه پنجاه و به خاطر مبارزه با رژیم شاه توسط ساواک بازداشت شدند، آن‌ها از مبارزان سازمان مجاهدین خلق بودند، مادرش عفت خانم(فاطمه موسوی) همان کسی است که در فراری دادن اشرف دهقانی چریک فدایی خلق از زندان قصر نقش اساسی را بازی کرد (در منابع متعدد به آن اشاره‌شده است.) و به جرم فراری دادن اشرف دهقانی بازداشت و به ده سال زندان محکوم شد.

سال 88 احمد زیدآبادی را بار دیگر به زندان بردند که داستانش را همه می‌دانیم، آن انفرادی‌ها و آن فشارها و اعتصاب غذای احمد.... بعدها احمد تعریف کرد: برای نخستین بار احساس کرده بود که توانش نسبت به زندان‌های قبلی کمتر شده، همه‌اش به مهدیه فکر می‌کرده: مهدیه چقدر باید رنج بکشد؟ چرا من باید برای چندمین باز به زندان می‌افتادم؟

بعد از روزها بالاخره وقتی زیدآبادی اجازه پیدا کرد که تلفن بزند، به مهدیه از احساس شرمساری‌اش در برابر او گفت. مهدیه باقدرت همیشگی و با جملاتی رسا پشت تلفن گفته بود: «احمد تو به من و بچه‌ها فکر نکن...تو فقط اجازه نده که تو را له کنند، اجازه نده که تو را به لجن بکشند. من فقط از تو انتظار دارم که مثل همیشه محکم باشی.»

احمد وقتی به سلول انفرادی بازگشت، دوباره همان احمد زیدآبادی همیشگی بود، همان‌قدر آرام و صبور و محکم. صدای پرانرژی مهدیه به او انرژی دیگری داده بود.

من این روزها به مهدیه فکر می‌کنم که می‌گوید ما خیلی مظلومیم.... مهدیه در همه این سال‌ها خیلی مظلوم بود، صبورانه درد کشید و کمتر دم برآورد. کمتر کسی از مهدیه می‌داند، کمتر کسی از مهدیه می‌نویسد. مهدیه در این سال‌ها از خودش ننوشت، از خودش نگفت. اصلاً برایش مهم نبود دیده شود، چهره شود، اصلاً دلش نمی‌خواست نقش یک قربانی را بازی کند. من این روزها زیاد به مهدیه فکر می‌کنم، به مهدیه و خیلی دیگر از زنان زندانیان سیاسی که با صبوری و مظلومیت رنج کشیدند و می‌کشند.

نوشته شده در 31 اردیبهشت 1394 | بدون نظر



امنیت ملی و منافع مردم با پرسش خبرنگاران به خطر نمی افتد

   

این هیچ اشکالی ندارد که خبرنگار تلویزیون جمهوری اسلامی با آقای ظریف و دیگر دولتمردان مصاحبه چالشی کند، بلکه مشکل این است که هیچ وقت دولتمردان احمدی نژاد را در مصاحبه های خود به چالش نمی کشیدند.خبرنگار قرار نیست که تریبون تبلیغاتی دولتمردان باشد، وظیفه ی حرفه ای شان ایجاب می کند منتقد باشند و صاحبان قدرت را به چالش بکشند، و البته در این باره باید یکسان عمل کنند، نه اینکه فقط برخی را به چالش بکشند و برخی را نه...

ای کاش اگر خبرنگاران مسوولی را به چالش کشیدند، بگوییم با همه همین گونه مصاحبه کنید و سعی کنید مو را از ماست بیرون بکشید، نه اینکه بگوییم چرا وزیر را تحت فشار قرار می دهید که به سوالات تان جواب بدهد!وظیفه خبرنگار پرسشگری سفت و سخت است و حق پرسشگری را به بهانه به خطر افتادن امنیت ملی زیر سوال نبریم.این واژه امنیت ملی و منافع ملی در این سالها به اندازه کافی بهانه ای برای سرکوب روزنامه نگاران بوده است...امنیت ملی و منافع مردم با پرسش خبرنگاران به خطر نمی افتد، جور دیگر و جای دیگر به خطر می افتد....

نوشته شده در 17 فروردین 1394 | بدون نظر



نگار حائری مثل همیشه نیست

   

نگار حائری مثل همیشه نیست، اصلاً مثل آن موقع ها که باهم دربند زنان اوین بودیم نیست، رنجور و خسته است، مثل آن موقع نمی‌خندد، خنده‌اش یک‌جور دیگر شده، خنده‌های تلخ.حرف که می‌زند توی چشمانش اشک جمع می‌شود.همه‌اش از شرایط بد زندان قرچک ورامین می‌گوید.از شرایط بد بهداشتی و رفاهی، از آب شورش، از کیفیت بدغذا، از ناکافی بودن همان غذای بی‌کیفیت، از زندانیان زن که سال‌هاست میوه و گوشت نخورده‌اند...وقتی بیشتر بغض می‌کند که از بیست بچه زیر دو سال دربند مادران می‌گوید. 36مادری که برخی‌شان باردار هستند و از همین غذای نامناسب تغذیه می‌کنند.از ساعت‌هایی که چرخ غذا لک‌ولک‌کنان به بند می‌رسد و اگر زندانبانِ آن روز خوش‌اخلاق باشد اجازه می‌دهد این بچه‌ها سوار بر طبقه اول چرخ بشوند . برخی‌شان از گوشه و کنار چرخ آویزان شوند و خوشحال و خندان انگار سوار چرخ‌وفلک شده‌اند، دست‌هایشان را از شادی به هم می‌زنند،می گوید این شادترین دقایق این بچه هاست... زندانبان که بداخلاق باشد این دل‌خوشی کوچک را هم از بچه‌ها می‌گیرد. نگار با غصه زیاد از این کودکان زیر دو سال می‌گوید، که هم پدرشان زندان است و هم مادرشان و اغلبشان خیلی فقیر...کودکانی بالباس نامناسب و بدون اسباب‌بازی....

نگار انگار یک آدم دیگر شده است.می‌گوید هرکس مدتی را با این هزار زندانی زن در قرچک بگذراند، یک آدم دیگر می‌شود، نمی‌توانی دردهای آن‌ها را ببینی و همان آدم قبلی بمانی، نمی‌شود آن شرایط دشوار و غیرقابل‌تحمل را تجربه کنی و یک آدم دیگر نشوی...

نگار می گوید:کاش کسی برای این هزار زندانی زن در قرچک ورامین کاری می کرد، کاری می کرد که شرایط شان اندکی بهتر می شد، کاش کسی برای تغذیه آن آن بیست بچه فکری بکند و آن مادران... نگار نزدیک ده ماه را در این زندان گذرانده، با آن شرایط طاقت فرسا و حالا انگار که اصلا نمی شناسمش

پ.ن :برخی دوستان زیاد در باره بچه ها زیر دوسال در قرچک ورامین سوال می کنند.این بچه ها غالیا پدرشان هم در زندان است.مادران حق دارند بچه های خود را تا دوسالگی در زندان در کنار خود نگه دارند بعد از دوسال اگر بستگانی داشته باشند که حاضر به نگه داری این بچه ها باشند به آنها سپرده می شوند و اگر کسی را نداشته باشند به بهزیستی داده می شوند که اغلب این بچه ها چون کسی را ندارند سرنوشتی جز زندگی در بهزیستی نخواهند داشت.برخی هم در باره امکان کمک به این کودکان و زندانی های زن می پرسند.دقیقا نمی دانم اما شاید از طریق سازمان زندانها ، بخش مددکاری زندان و یا شهرداری تهران بشود کاری انجام داد، تعدادی از بندهای این زندان تحت عنوان مشاوره زیر نظر شهرداری تهران (ظاهرا تحت نظارت همسر آقای قالیباف )اداره می شوند.

تعدادی از این کودکان، هم مادر و هم پدرشان اکنون زیر حکم اعدام هستند.

نوشته شده در 10 اسفند 1393 | بدون نظر



گلدان شمعدانی و مهدیه در هواخوری زندان

   

از وقتی این متن رو در صفحه مجید دری خوندم، یک لحظه هم تصویر مهدیه که در هواخوری زندان داره با گلدان شمعدانی حرف می زنه از جلوی چشمانم دور نمی شه، که داره بهش می گه وقتی تو آخرین گلتو بدهی من آزاد میشم....و بعد کلی گل داد و ریخت اما گل آخری یخ زد ...مهدیه در حالی که اشک می ریخته این رو در ملاقات برای وحید عزیزش تعریف کرده و گفته:یعنی من اینجا می مونم....

از صفحه مجید دری :وحید داشت اینو واسم تعریف میکرد.بغض خفه ای داشت و این جو رو سنگین تر می کرد. مهدیه میگفت : یه شمعدونی تو هواخوری بود.هر وقت میرفتم بد و می دویدم طرفشو قربون صدقه ش میرفتم. بهش گفتم :وقتی تو آخرین گلتو بدی من آزاد میشم. یه لحظه متوجه شدم بغض وحید بیشتر شد.چند لحظه سکوت کردو ادامه داد:میگفت:کلی گل داد و ریخت اما گل آخری یخ زد.یعنی من اینجا میمونم.!!!!!!!و دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر گریه.خود وحید معلوم بود پا به پای مهدیه اشک ریخته بود.هنوزم دلش گریه میخواست.

نوشته شده در 26 دی 1393 | بدون نظر



روحانی و استانداردهای دوگانه ما

   

اگر احمدی نژاد و جواد لاریجانی بگویند هیچ کس در ایران به خاطر شغل خبرنگاری اش در زندان نیست، یک عده از ما سرتاپایشان را به لجن می کشیم و عکس دوستان و همکاران روزنامه نگاران مان را به اشتراک می گذاریم که آقای احمدی نژاد!ببینید! اینها خبرنگارند و به خاطر خبرنگاری شان در زندان هستند.اگر آقای روحانی همین را بگوید(که به تازگی در نیویورک گفته) صدایمان در نمی آید.

اگر به همفکران ما بگویند جاسوس و فاسد، حتما دروغ گفته اند..اما اگر به دیگران این را نسبت بدهند شاید درست بگویند!...به این می گویند استاندارد دوگانه...این معیارهای دوگانه دیگر خیلی خسته ام کرده، آنقدر که حتی دلم نمی خواهد به صورت مصداقی و بیشتر از این در باره اش بحث کنم.چون سالهاست که در همه حوزه ها شاهد این رفتارها هستم....

نوشته شده در 5 مهر 1393 | بدون نظر



محسن، عشق همه ی روزگاران لیلا

   

از دوران کودکی می شناسمشان، محسن و برادر ها و خواهرش را، شمسی خانم مادر رنجدیده ی محسن امیر اصلانی را، خودش، خواهرش، دخترخاله ها و پسرخاله هایش همبازی های من یا خواهرهایم بودند.محسن مذهبی بود، بعدها روان شناسی خواند، علاقمند به تفسیر قرآن بود، بعدها کلاس تفسیر قرآن برگزار می کرد، شاگردان زیادی داشت.تفسیرهایش متفاوت از تفسیرهای رسمی و معمول بود، کلاس عرفان و طریقت برگزار می کرد.هشت -نه سالی بود در زندان بود.

مادرم هربار به محله قدیمی می رفت خبرهای همسایه های قدیمی را برای ما می آورد.می گفت محسن زندان است، محکوم به اعدام...حالا امروز به مراسم ترحیمش رفته بودم.مادرش از ملاقات آخر می گفت:«محسن روحیه اش خوب بود به ما دلداری می داد.»لیلا همسرش مدام خطاب به محسن زیر لب می گفت:«عشق همه ی روزگارانم»هربار گریه اش می گرفت سعی می کرد بر خودش مسلط شود، جلوی اشکهایش را می گرفت و می گفت« باید قوی باشم، محسن به من می گفت همیشه قوی و صبور باش»....افسانه وقتی صدای مناحات خواندن برادرش از پشت بلندگوی مسجد پخش می شد، بیشتر از قبل منقلب می شد....

محسن امیراصلانی سه شنبه به اتهام بدعت در دین و توهین به حضرت یونس اعدام شد.

نوشته شده در 4 مهر 1393 | بدون نظر



فاران عزیز، تولدت مبارک

   

فاران حسامی، یکی از بهترین و نازنین ترین انسان هایی است که در زندگی شناخته ام.همراه، دلسوز، قابل اعتماد و قابل اتکا برای دوستانش...در روزهای زندان یکی از بهترین زمان هایم وقتی بود که فاران می آمد مقابل تختم و می گفت :آماده ای برویم هواخوری قدم بزنیم؟ و من با خوشحالی کفش کتانی ام را برمی داشتم و با او می رفتم.پیاده روی در حیاط بند زنان، حیاطی که با دیوارهای بلند احاطه شده بود، تند و تند راه می رفتیم و تند و تند حرف می زدیم.با فاران می توان ساعتها در باره همه چیز حرف زد بی اینکه خسته شوی، می رفتیم یکساعت قدم بزنیم اما گاه سه ساعت و حتی بیشتر با هم راه می رفتیم و اصلا گذشت زمان را احساس نمی کردیم.

چقدر دلم برای قدم زدن با فاران تنگ شده....فاران عزیزم، تولدت مبارک.

فاران حسامی زندانی عقیدتی، بیش از دو سال است که در اوین دوران محکومیت خود را می گذراند.هم زمان همسرش کامران رحیمیان نیز در زندانی رجایی شهر محبوس است و آرتین فرزندشان که امروز پنج ساله شد با مادربزرگ زندگی می کند.فاران و کامران هر دو از استادان دانشگاه بهایی آنلاین بودند و جرمشان نیز همین است.

نوشته شده در 25 مرداد 1393 | بدون نظر



 
جوک های ضدزن، فقط برای خنده یا ...
کتاب زنان در بند 209 اوین، ترجمه انگلیسی
نوشته های هم بندی های اوین برای بهاره هدایت
کلاژ نوشته فعالان جنبش زنان برای بهاره هدایت
نامه رهنورد به سارا و لیلا توسلی
نسبت جنبش زنان ایران با جنبش سبز

ضیافت افطار انجمن صنفی روزنامه نگاران؛آنها که آمدند و آنها که نیامدند
این پیرمردان زندان رجایی شهر
دانشگاه تهران میزبان نشریات و نهادهای غیردولتی حوزه زنان
ریشه های تجاوز به دخترک یازده ساله
فرزندان سمیه مهری، قربانی اسیدپاشی این روزها چه می کنند
خانواده ام را آزاد کنید

شبنم صبحگاهی بر چهره بی‌پناهی

دکتر محسن رنانی

کتاب ژیلا را که می‌خوانی نمی‌توانی اشک نریزی؛ نه فقط برای هموطنان افغان که در این سه دهه نگذاشتیم در ایران درس بخوانند و دانشگاه بروند؛ بلکه برای هموطنان شیرازی و مازندرانی که با مردان افغان ازدواج کرده‌اند و پس از سقوط طالبان به امید رهایی از تبعیض و در جست‌وجوی روزگاری بهتر و زندگی‌ای انسانی‌تر به افغانستان‌ رفته اند و اکنون به علت این که حکومت ما فرزندانشان را ایرانی نمی‌داند، اجازه نمی‌دهد این مادران به همراه کودکان خود به وطن خویش بیایند و خانواده خویش را ببینند.








بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.