شماره مقاله: 243

مسیر:
صفحه اول > روزگرد

لینک مستقیم:
http://zhila.eu.com /spip.php?article243



بنا به لیسانس CC، برخی از حقوق برای سایت نوشته‌های ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.

نقل مطلب تنها توسط ذکر نام و لینک به سایت مجاز است.

http://zhila.eu.com

برای تو که در سالروز ازدواجمان در گوشه سلول انفرادی هستی

جمعه27 آذر 1388


امروز درست یازده سال از با تو بودن برای من می گذرد.درست در همین روز بود که زندگی مشترک را آغاز کردیم .آن روز در مراسمی ساده و کوچک این شروع را جشن گرفتیم .تو مثل همیشه ساده بودی .حتی کت و شلوار هم نپوشیده بودی .همان شلوار جین با پیراهنی را که دوست داشتم و دوست داشتی پوشیده بودی .به اصرار دوستان و فامیل فقط موقع عکس انداختن یک کت هم پوشیدی .

همه می گفتند:" تا به حال دامادی به این بی تکلفی ندیده بودیم."تو هم مثل من حوصله نداشتی روی صندلی مخصوص عروس و داماد جند ساعت بنشینی و همه اش این طرف و آن طرف می رفتی.مهمان ها که از راه می رسیدند سراغ من و تو را می گرفتند:پس عروس کجاست ؟داماد کجاست؟"من را بالاخره می شد در گوشه ای از آپارتمان کوچک مادرم با دوستانم پیدا کرد.اما تو را ،نه !یا توی حیاط مشغول کمک برای آماده کردن شام بودی و یا توی آشپزخانه آماده برای کاری دیگر

و امروز به عکس هایمان نگاه می کنم .به همان لباس غیر رسمی و به لبخندی که به مهربانی ات اضافه می کند. دارم برایت می نویسم و سعی می کنم بغض نکنم .بغض نکنم و اشک نریزم .من هم به تو قول داده ام که قوی باشم و هم به خودم.

بهمن !اکنون بعداز یازده سال برای تو می نویسم .برای تو که در سالروز ازدواجمان در گوشه سلول انفرادی هستی .لابد در گوشه ای نشسته ای و تو هم آن روز را به یاد می آوری که من هم مثل تو تحمل لباس رسمی را نداشتم و بعد از یکی –دو ساعت از فرصتی استفاده کردم و لباس سفید عروسی ام را با یک بلوز و شلوار ساده عوض کردم و تو که من را در لباس غیر رسمی ام دیدی ،گفتی :"حالا بهتر شد ! آنطور لباس ها به تو نمی اید .همین بلوز و شلور ساده بیشتر برازنده تو است ."

و موقع شام چقدر خندیدیم که همه مهمان ها داشتند شام می خوردند به جز من و تو که شام نداشتیم .انگار شام کم آمده بود !درست هم برای من و تو کم آمده بود.

به مهمان ها گفتم :"توجه !توجه ! یک خبر مهم برایتان داریم !توجهی که به عروس و دامادها می شود به خاطر لباس شان است و چون من و بهمن با لباس عروسی و دامادی مرسوم نیستیم همه فراموش کردند که به ما شام بدهند."

همه خندیدند و عمه مهربانم بشقابی غذا برای ما آورد و گفت :"الهی بمیرم !عروس و داماد باید اول از همه شام می خوردند."

و توگفتی :"البته عروس و دامادهای حسابی نه من و ژیلا"

حالا تو در گوشه انفرادی به چه می کنی ؟تو کدام تصویر مراسم ازدواج مان را به یاد می آوری؟شاید به سعید لیلاز فکر می کنی که از طرف تو شاهد عقد ما بود و تند و تند داشت دفتر ازدواج را امضا می کرد.سعید مثل همیشه با نشاط بود و زیاد شوخی می کرد و همه را می خنداند.حالا هم تو در زندان اوین هستی و هم شاهد عقدت .چه کسی فکرش را می کرد؟

می دانم یکی از مهم ترین نگرانی هایت این روزها تنها بودن من است .اما من تنها نیستم .نمی دانی چقدر دوستان خوبی داریم.جنبش سبز مردم دل ها را بارها به هم نزدیک کرده است .وقتی بیایی برایت می گویم که دوستان خوب مان این روزها خوبتر شده اند و حتی کسانی که روزی به هردلیل از من و یا تو رنجیده بودند و یا به هردلیلی از ما خوششان نمی آمد ،این روزها چقدر با من مهربان و همراه هستند .وقتی آمدی دوستان تازه ام را به تو معرفی می کنم که هدیه زندان به من هستند و هدیه جنبش سبز .زندان خیلی خوبی ها برای من داشت ،اما شاید مهم ترینش دوستان تازه ای باشد که پیدا کرده ام.بعضی از این دوستان آزاد شده اند و برخی هنوز در زندان اند و من به همه شان و به دوستی شان افتخار می کنم.

دوستان نادیده ای هم دارم که تنها راه تماس شان با من از طریق ایمیل های پرمهر و محبت شان است .نمی دانی چه همراهان خوبی برای غم ها و شادی هایم ستند .هرلحظه نگران تو هستند و نگران من .نگران همه زندانی ها و خانواده هایشان.