شماره مقاله: 257

مسیر:
صفحه اول > روزگرد

لینک مستقیم:
http://zhila.eu.com /spip.php?article257



بنا به لیسانس CC، برخی از حقوق برای سایت نوشته‌های ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.

نقل مطلب تنها توسط ذکر نام و لینک به سایت مجاز است.

http://zhila.eu.com

احساسات تلخ و شیرین یک ملاقات حضوری با بهمن

دو شنبه3 اسفند 1388


بهمن به عنوان یک روزنامه نگار زندانی به خاطر فعالیت های رسانه ای اش بیش از هشت ماه است که در زندان است و من امروز برای سومین بار در تمام این ماهها موفق شدم که بیست دقیقه به صورت حضوری با او ملاقات کنم.

دلم برای یک صحبت مفصل با بهمن تنگ شده بود و رئوس حرفهایی را که می خواستم به او بگویم روی یک کاغذ کوچک نوشته بودم .

تجربه شگفت انگیزی است :تو باید با کسی که روزی چند ساعت گفت و گو می کردی حالا تند و تند از روی یک کاغذ حرفهایت را به او بگویی .مخصوصا اگر او علاقه زیادی به دانستن اخبار سیاسی و اجتماعی داشته باشد بیش از نیمی از این وقت به بیان تیتر وار خبرها می گذرد.

از شگفتی های دیگر زندان اوین این است که تو به عنوان ملاقات کننده حق نداری هدیه ای هرچند کوچک برای عزیزت ببری ،مثلا بردن هرگونه خوراکی حتی یک شکلات کوچک و یا یک سیب سبز ممنوع است اما در عوض زندانی می تواند برای ملاقات کننده ی خودش خوراکی مختصر و یا یک هدیه کوچک که معمولا کاردستی زندانی هاست برایش بیاورد.البته این امکان فقط در ملاقات حضوری هست و نه در ملاقات کابینی.

هم حس خوبی است که از عزیزت هدیه ای دریافت می کنی و هم حس تلخی .چرا که می دانی عزیزت از امکانات خیلی حداقلی در زندان برخوردار است اما با این همه سعی کرده برایت از بهترین خوراکی هایی که در دسترس داشته بیاورد ،خوراکی هایی که از مغازه کوچک اوین به چند برابر قیمت خریداری کرده است.ظاهرا همه محصولات در فروشگاه اوین با قیمتی گرانتر از بیرون فروخته می شود.

می دانی که شاید خودش را از خوردن و نوشیدن چیزی که دوست داشته محروم کرده و آن را برای تو ذخیره کرده است تا در ملاقات برایت بیاورد .اگر نخوری همه نقشه اش برای خوشحال کردن تو به هم می ریزد و اگر هم بخوری حس عجیبی به تو دست می دهد .مثلا بهمن برای من یک کنسرو کوچک آناناس آورده بود که می داند دوست دارم .آناناسی که در بیرون به راحتی در هر مغازه ای و با قیمت مناسب برای من قابل تهیه است اما من باید آناناس اهدایی بهمن را با خوشحالی در سالن ملاقات زندان بخورم که او خوشحال بشود.

البته من با کمال اشتها کمپوت آناناس ام را تا ته خوردم .کلی هم برایم شکلات و شیرکاکائو و کیت کت که می داند خیلی دوست دارم ،خریده بود و اصرار می کرد که با خودم به خانه ببرم.البته من این کار را کردم .اما می دانید !حس عجیبی است .کاش من می توانستم برایش خوراکی به زندان ببرم نه اینکه از زندان برای خودم خوراکی بیاورم.