شماره مقاله: 83

مسیر:
صفحه اول > روزگرد

لینک مستقیم:
http://zhila.eu.com /spip.php?article83



بنا به لیسانس CC، برخی از حقوق برای سایت نوشته‌های ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.

نقل مطلب تنها توسط ذکر نام و لینک به سایت مجاز است.

http://zhila.eu.com

28 مرداد ،آرزوهای ما به دریا ریخته شد

چهار شنبه30 مرداد 1387


دو روز پیش _بیست و هشتم مرداد ماه- پیامی را از یکی از دوستان مهربانم روی موبایلم دریافت کردم که :"خواهرم خیلی برایم عزیز هستی ،اما نمی توانم روزی را که این همه برایم تلخ است و دولت دکتر مصدق در ایران سرنگون شد ،به عنوان روز تولد تو تبریک بگویم."

خودم هم نسبت به بیست و هشت مرداد ماه احساسی مشابه دارم: هر جشن و تبریک تولدی در آن گم می شود.گرچه که تنها مزیت تقارن روز تولدم با این روز تلخ برای من این است که به راحتی در یاد بسیاری از دوستانم می ماند و اغلبشان در این روز پیامی برایم می فرستند و یا تلفنی می زنند. پیام هایی که حتی لحظه ای نمی تواند تلخی این روز را در ذهنم بکاهد. من هفده سال بعد درست در همان روزی متولد شدم که انگلیسی ها و آمریکایی ها دست در دست هم یگانه دولت دمکرات تاریخ ایران را سرنگون کردند.چه تقارن تلخ و سیاهی .

"این روزها برای دومین بار کتاب دختر ایرانی ،خاطرات ستاره فرمانفرمائیان ،دختر دایی مصدق را می خوانم و به بخشی از کتاب رسیده ام که ستاره از روزهای کودتا در ایران می نویسد .در بخشی از حاطراتش نوشته است :"آمریکایی ها آرزوهای ما را بر باد دادند.آرزوهای ما در باره آینده همچون ماهی های خورده نشده ناوشکن ژنرال باتلر ،به دریا ریخته شده بود.آنها زیرپوشش مبارزه با کمونیسم و اقتصاد آزاد و در واقع برای حمایت از شرکت های نفتی ،پنجه ی پر قدرت شان را برگلوی ملتی کوچک ،که برای آزادی و استقلال می جنگیدند ،فشرده بودند."

28 مرداد همواره برایم روز غم انگیزی است ، در چنین روزی مصدق و یارانش چه کشیدند ،به چه فکر کردند ؟ راستی چقدر مبهوت و سردرگم بودند؟ چه می توانستند بکنند اما نکردند ؟چه می خواستند بکنند اما نتوانستند ؟سوال هایی که هر سال در روز تولدم بارها به مغزم هجوم می آورد.

دکتر مصدق عزیز و دکتر فاطمی شجاع و دیگر یارانش انگار مصداق کامل این شعر شفیعی کدکنی هستند که این روزها در کتاب کافه پیانو ،فرهاد جعفری خواند ه ام :

باید بچشد عذاب تنهایی را / مردی که زعصر خود فراتر باشد"

هر سال در چنین روزی به جز فکر کردن به مصدق و کودتای 28 مرداد البته به گذر عمرم هم فکر می کنم. راستش نمی دانم باید از سی وهشت ساله شدنم خوشحال باشم یا ناراحت. زمانی یک سال چقدر مهم می شود و زمانی دیگر گذر یک دهه چقدر بی اهمیت . زمانی یک سال آنقدر مهم می شود که پدرم هرجور شده شناسنامه دخترش را یکسال بزرگتر می گیرد تا سالی زودتر به مدرسه برود و سالی زودتر دیپلم دبیرستان را بگیرد و سالی زودتر به دانشگاه. برود...و برای خودم آنقدر مهم که باید در سیستم جهشی امتحان بدهم(گذراندن دوسال تحصیلی در یکسال)تا یکسال زودتر دیپلم بگیرم و به زعم خودم سریع تر جلو بروم.راستی این سرعت را برای چه می خواستم؟واقعا یکسال زودتر یا دیرتر دیپلم گرفتن و به دانشگاه رفتن چه اهمیتی داشت؟