به خاطر يكصد دلار آمريكايي، سفر به عراق -بخش سوم

يكشنبه 21 سپتامبر 2008


ژیلا بنی یعقوب

*پاییز 1382

«امان» را در مركز «ديده باني اشغال» در يكي از خيابان هاي مركزي بغداد ملاقات كردم. اين دختر جوان، با نشاط و سرزنده عراقي با تسلط كاملش به زبان انگليسي نقش يك مترجم تمام وقت را در اين مؤسسه ايفا مي كرد.

البته او فقط يك مترجم نبود و همچون ساير اعضاي اين مركز در جهت اهداف بشردوستانه اي که براي آن ها تعريف شده بود، با اشتياق زياد فعاليت مي كرد.

مركز ديده باني اشغال يك مؤسسه بين المللي غيردولتي است كه توسط تعدادي از انجمن هاي غيردولتي بشردوستانه در سراسر جهان حمايت مي شود.

اين مركز، وظيفه نظارت بر چگونگي اشغال و رفتار اشغالگران در عراق را بر عهده دارد و موارد نقض حقوق بشر توسط آن ها را به نهادهاي بين المللي گزارش مي كند.

تمام تشكيلات اين مركز در بغداد عبارت از طبق هاي از يك آپارتمان در يك ساختمان قديمي با راه پله هاي تنگ و باريك بود و تمام امكاناتش عبارت از چند ميز و صندلي قديمي و يكي- دو كمد فلزي و تعداد زيادي زونكن و پرونده و انبوهي كاغذ... و البته مهمترين سرمايه اش پرسنلي بودند كه با شور و اشتياق فراوان و اغلب به طور داوطلبانه و بدون دريافت پول كار مي كردند.

با هر كس كه در عراق حرف مي زني، بالاخره يك جوري موضوع بحث را به آمريكا و آمريكايي ها مي كشاند، حالا چه برسد به امان كه شغلش مرتبط با اشغال و اشغالگران بود و به همراه دوستانش نقض حقوق بشر توسط آن ها را ديده باني مي كند.

شايد به همين خاطر بود كه خيلي بدون مقدمه و صريح از ديدگاهش درباره اشغالگران كشورش برايم حرف زد و گفت: «آمريكايي ها به خاطر منافع خودشان به اينجا آمده اند و نه به خاطر ما. به همين خاطر هم عراقي ها آن ها را دوست ندارند و پايان اشغالگري را انتظار مي كشند.»

وقتي از او پرسيدم که "فکر مي کني چند درصد از مردم عراق مثل تو فکر مي کنند"،بدون كمتر تأملي گفت: «اطمينان دارم كه بيشتر عراقي ها مثل من فكر مي كنند و از اشغالگران متنفر هستند.»

من هم گفتم: «اگر چه در مدت زماني كه در عراق بوده ام، از بيشتر مردمي كه با آن ها صحبت كرده ام، حرف هايي شبيه حرف هاي تو شنيده ام اما نمي توانم ،بعضي از اقشار مردم به ويژه معلمان را ناديده بگيرم كه اوضاع معيشتي شان بعد از سقوط صدام و در همين دوره اشغال تا حدود زيادي بهبود يافته است و به نظر مي رسد خيلي هم از وضع موجود ناراضي نيستند. درباره اين طور افراد چه مي گويي؟»

امان با ناراحتي سرش را تكان داد و گفت: «مي دانم از چه چيزي حرف مي زني. من خودم دوستاني دارم كه معلم هستند و بعضي از آن ها اين روزها به خاطر اين كه ماهانه يكصددلار آمريكا حقوق مي گيرند، واقعاً خوشحال هستند و تو فقط وقتي مي تواني دليل شادماني شان را بهتر درك كني كه بداني آن ها در دوران صدام و تا همين چند ماه پيش فقط سه دلار در ماه حقوق دريافت مي كردند. آيا مي تواني معناي حرف هاي مرا لمس كني؟ آيا مي تواني تصور كني چگونه يك معلم مي توانسته با سه دلار در ماه زندگي اش را بگذراند؟ زندگي كه نه، فلاكت بوده. حالا چنين آدمي حداقل يكصد دلار در ماه حقوق مي گيرد، يعني بيشتر از بيست برابر حقوق قبلي اش...»

توي حرفش پريدم و گفتم: «امان! آن چه تو مي گويي به نوعي تأييد حرف هاي من است كه گفتم. به نظرم بعضي از مردم عراق به خاطر بهبود وضع معيشتي شان از موقعيت فعلي تا حد زيادي راضي هستند. آيا اين طور نيست؟»

امان با لبخندي گفت:«البته من حرف هايم هنوز تمام نشده بود و قصد داشتم از مقايسه حقوق سه دلاري قبلي و يكصد دلاري فعلي معلم ها نتيجه مهمي بگيرم. مي داني! صدام مردم ما را طي ده سال گذشته خيلي فقير كرد. به نظر من در دوران تحريم اقتصادي كه بعد از جنگ كويت، عليه عراق صورت گرفت سياست مشترك صدام و آمريكا هر چه فقيرتر كردن مردم بود. ضرب المثلي در عراق هست كه مي گويد:« سگ را گرسنه نگه دار تا هر جا كه تو مي خواهي به دنبالت بيايد... حالا درست همين اتفاق درباره عراقي ها افتاده است. يعني مردم ما بعد از يك فقر شديد ده ساله و به خاطر يك تكه نان به دنبال آمريكايي ها راه افتاده اند. به همين خاطر هم معلمي كه سال هاي طولاني با سه دلار حقوق ماهانه اش در فقر و نكبت زندگي كرده، حالا به خاطر دريافت يك صد دلار سر از پا نمي شناسد. به همين دليل خيلي تعجب نمي كنم كه بعضي از دوستانم كه معلم هستند به خاطر چند دلار بيشتر طرفدار آمريكايي ها شده اند."

حالا ديگر لبخند از روي چهره اش محو شده بود و با اندوه زياد حرف مي زد: «مردم ما آن قدر محروميت كشيدند و آن قدر در فقر غوطه ور شدند كه در نهايت به ذلت اشغال تن دادند. به نظر من آمريكا و صدام به يك اندازه در فقيركردن ما سهيم هستند. آن ها در تمام سال هاي گذشته دست در دست هم داشتند تا ما را فقير و فقيرتر بكنند و در نهايت همين فقر باعث شد كه امروز بعضي از دانش آموزان ما به خاطر كيف و دفترهاي اهدايي آمريكا و برخي از معلم ها به خاطر چند دلار اضافي راضي به اشغال كشورشان شده باشند. البته آن ها نمي دانند اين پول خودمان و پول نفت كشورمان هست. آيا تو فكر مي كني آمريكايي ها از جيب خودشان به معلم هاي ما دلار مي دهند و كيف مدرسه به دانش آموزان ما اهدا مي كنند. نه! هرگز! من چنين تصوري ندارم.»

مستقيم توي چشم هايم نگاه كرد و بعد از يك مكث طولاني گفت: «از نخستين روز بعد از اشغال، آمريكايي ها هر چقدر كه خواسته اند نفت ما را فروختند و البته هنوز هم مي فروشند. راستي؟ پول نفت ما كجا رفته؟ لابد با بخش ناچيزي از آن، حقوق معلم ها و كارمندهاي ما را مي پردازند، اما بقيه اش را چه كار مي كنند؟ فقط خدا مي داند و خودشان... راستي! بر سر پول هاي مردم عراق در بانك هاي جهان چه آمده است؟ آيا دلارهايي كه به عنوان حقوق به معلم ها مي دهند بيشتر از بهره پول هاي ما در اين بانك هاست؟»

گفتم:« جمع بندي همه حرف هايت اين مي شود كه بخشي از مردم عراق به خاطر دريافت حقوق هاي بالاتر از دوران صدام، اكنون راضي به اشغال كشورشان هستند، درست جمع بندي كردم؟»

امان با لحن اطمينان بخشي گفت: «البته نه همه مردم! فقط درصد خيلي كمي از آن ها. چرا كه بيشتر عراقي ها مي دانند پشت پرده چه خبر است و دلخوشي هم از اشغالگران ندارند.» بعد هم انگار بخواهد يك راز را با من در ميان بگذارد، گفت: «بگذار اين را هم به تو بگويم كه بعد از جنگ كويت و آغاز دوران تحريم همه جانبه عراق، بيشتر عراقي هاي با فرهنگ و تحصيل كرده كشور ما را ترك و به جاهاي ديگر دنيا مهاجرت كردند، بنابراين اغلب آن ها كه مانده اند، ممكن است از سطح دانش و آگاهي كافي برخوردار نباشند.»

موقع خداحافظي، وقتي دستم را با مهرباني در ميان دست هايش فشار مي داد، گفت: هيچ وقت اين ضرب المثل عراقي را فراموش نكن كه «سگ را گرسنه نگه دار تا هر جا كه مي خواهي به دنبالت بيايد.»

"حنا ابراهيم" روزنامه نگار 50 ساله عراقي را نيز براي اولين بار در همين مرکز ديدم، زني که با هيجان و احساس زياد برايم حرف مي زد:

«من مايلم از صميم قلب با قلب زنان آمريكايي حرف بزنم. زناني كه عزيزانشان را در حادثه يازدهم سپتامبر از دست دادند و به خاطر آن بسيار اندوهگين شدند. مي خواهم به آن ها بگويم شما به خاطر فاجعه يازده سپتامبر دچار غم و اندوه زياد شديد و ما مادران عراقي به خاطر ماجراهاي پس از آن. من مي دانم كه آن حادثه براي شما خيلي دردناك بود و اميدوارم شما هم بفهميد اتفاقات پس از آن كه توسط دولتمردان شما و در تلافي آن انجام شد براي ما بسيار دردناك و دشوار بود.»

حنا هنوز به ياد مي آورد كه وقتي هواپيماهاي آمريكايي بغداد را بمباران مي كردند، نوه اش با ترس زياد يك سره از او سؤال مي كرد كه «مادر بزرگ! آيا ممكن است كه اين هواپيماها بر سر بچه هاي كوچكي مثل من هم بمب بريزند و مرا بكشند؟»

نوه حنا وقتي چند ماه قبل از آن صحنه درگيري هاي فلسطيني ها و اسرائيلي ها را بر صفحه تلويزيون مي ديد ، پرسيده بود «آيا اسرائيلي ها بچه هاي كوچك فلسطيني راهم كه همسن من هستند مي كشند؟»

حنا هر دو بار به جاي پاسخ دادن به نوه نگرانش، از خود پرسيده بود كه اصلاَ چرا؟ چرا بايد نوه كوچكش به جاي فكر كردن به شادي هاي كودكانه چنين سؤال هايي رااز او بپرسد؟»

او همچنين به ياد مي آورد كه دختربزرگش در زمان بمباران ها بسيار ترسيده بود، آن قدر كه حتي جرأت نداشت به دستشويي برود، مي ترسيد همان موقع كه در دستشويي است هواپيماهاي بمب افكن از راه برسند و خانه شان را بمباران كنند و او فرصت كافي براي فرار نداشته باشد.همچنان كه هنوز چهره پسر 35 ساله اش را از ياد نبرده است كه وقتي براي اولين بار ديد كه يك تانك آمريكايي وارد شهرش بغداد مي شود، مثل يك بچه كوچك زارزار گريه كرد.

او كه به قول خودش از صميم قلبش با قلب مادران آمريكايي حرف مي زد، گفت: "چرا بايد چنين باشد و شما در غم از دست دادن عزيزانتان گريسته باشيد و زنان كشور من براي از دست دادن عزيزان خود چرا؟ من در روزهاي جنگ كه هواپيماهاي كشور شما سرزمين مرا بمباران مي كردند يك وانت بار را ديدم كه جنازه هاي كشته شدگان عراقي را روي هم در آن ريخته بودند. چرا بايد چنين اتفاقي در جهان ما بيفتد؟ چه كساني مقصر هستند؟ كسان ديگري به خاطر منافعشان با هم مي جنگند و من و تو كه مادر هستيم بايد مصيبت هاي جنگ را تا آخر عمر روي شانه هاي ضعيفمان حمل كنيم.» چشم هايش به خاطر گريه سرخ شده بود و تند و تند برايم حرف مي زد، شايد هم به قول خودش نه براي من كه براي مادران آمريكايي:

«چند روز پيش نظاميان آمريكايي براي گرفتن مرد همسايه مان به خانه آن ها هجوم بردند. نظاميان آمريكايي در خانه شان را شكستند و وارد شدند. پدر خانواده توي خانه نبود و مادر با گريه به سربازان آمريكايي التماس مي كرد كه «ما مسلمان هستيم، تو را به خدا چند لحظه اي صبر كنيد تا هم من و هم دختران جوانم لباس مناسب بپوشند و حجابشان را رعايت كنند، اما نظاميان مي گفتند اين مسائل ربطي به ما ندارد.»... و وارد اتاق هايشان شدند. آه! من از اين داستان ها زياد دارم كه برايتان بگويم.

يك شب سربازان آمريكايي به خانه اي هجوم بردند كه فكر مي كردند بايد يك تروريست در آن مخفي شده باشد. اما آن ها به جاي مخفي گاه يك تروريست به اتاق خواب يك تازه عروس و داماد يورش برده بودند، به حريم زن جواني كه لباس نامناسبي بر تن داشت و از ترس مي لرزيد و اشك مي ريخت. آمريكايي ها آن زن و شوهر را در بدترين شرايط از تختشان بيرون كشيدند، صحنه اي كه بسيار رقت آور بود.»

مكثي كرد و گفت: «نيروهاي بعثي در زمان صدام نيز همين كارها را با مردم مي كردند، ، درها را مي شكستند و وارد حريم خصوصي آدم ها مي شدند تا لابد دشمنان صدام را غافلگير كنند و حالا كسان ديگري همان كارها را تكرار مي كنند البته اين بار به خاطر غافلگيري و بازداشت تروريست هاي مخالف آمريكا. چه فرقي مي كند اين كارها را چه كساني و با چه هدفي انجام مي دهند: صدام باشد يا نيروهاي ائتلاف، براي ما فرقي نمي كند اين نوع روش ها و رفتارها غيرانساني و غيرعادلانه است. چرا بايد در قرن 21 هنوز چنين اتفاقاتي روي بدهد؟ من فقط نگران خودم و ملت نيستم. من حتي نگران سربازان آمريكايي هستم كه بعد از شش-هفت ماه مأموريت دشوار در عراق واقعاً خسته شده اند. شايد به خاطر اين خستگي و فشارهاي عصبي ناشي از آن باشد كه گاه بي دليل خيابان ها را مي بندند و ترافيك سنگيني ايجاد مي كنند. شايد به خاطر استرس هاي شديد رواني كه در اين چند ماه تحمل كرده اند، گاه برخوردهاي شان انتقامجويانه مي شود و براي دفاع از خود به طور مستقيم به مردم بي دفاع شليك مي كنند، كاري كه بارها در بازارها و روستاهاي نزديك به شهر «فلوجه» انجام داده اند و كاركنان مركز ديده باني اشغال آن را مشاهده و گزارش كرده اند.

و بعد با اندوه زياد روزي را به ياد آورد كه بعد از وقوع يك انفجار در نزديكي "هتل بغداد" سربازان آمريكايي با خنده و خوشحالي مي گفتند كه «فقط يك سرباز آمريكايي كشته شده، فقط يكي... و بقيه کشته شده ها عراقي هستند.»

او آهي كشيد و گفت:" من حتي اكنون از كشته شدگان عراقي در آن روز حرف نمي زنم، من درباره همان يك سرباز آمريكايي حرف مي زنم. من اين منطق را هرگز درك نخواهم كرد كه انسان ها را تبديل به ارقام رياضي كنيم و اگر عددها كمتر بود، باخوشحالي از تعداد كشته شدگان حرف بزنيم. يك سرباز كشته شده بود و همقطارانش با خوشحالي از آن حرف مي زدند چرا كه عدد «يك» عدد كوچكي است. مگر انسانيت را مي توان تبديل به رقم كرد و با ارقام درباره ارزش آن ها حرف زد. سربازي كه كشته شد يك رقم نبود، يك انسان بود. انساني كه مادري داشت و شايد هم همسر و فرزنداني كه روزها و ماه ها چشم به راهش بودند و تعداد زيادي دوست كه با مرگ او قلبشان لرزيد."

این گزارش در روزنامه یاس نو و وب سایت گویا نیوز منتشر شده است.






اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.