بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی

سه شنبه 25 نوامبر 2008


جعبه چوبی بالاخره بعد از دوهفته به تهران رسید و ما همراهش تا چهار محال و بختیاری ،شهر لردگان (مدفن پدر قربان )رفتیم.

نخستین بار بود که در آیین عزاداری بختیاری ها شرکت می کردم و چقدر برایم تکان دهنده و جگرسوز بود.زنان بختیاری در حالی که ترانه های محلی را با آهنگی سوزناک می خواندند مویه سر می دادند،بر سر و رویشان می زدند و دامن دامن اشک می ریختند.

معنای شعرهایی را که مادر و خواهرهای قربان و بقیه زنان می خواندند ،نمی فهمیدم اما انگار نیازی به فهمیدن هم نبود.آنچنان حزنی در صدایشان موج می زد که تو را تا نهایت غم با خودش می برد.

واژه ای که صدها بار به هنگام تشییع و تدفین توسط مردان و زنان بختیاری آن هم با غمی عجیب خطاب به عزیز از دست رفته تکرار می شد این بود :برادرم( البته در گویش بختیاری می شود "گومی" )

بارها گفتند" برادرم!" و او را به خانه مادری اش بردند ،گفتند" برادرم!" و به غسالخانه بردندش ،گفتند "برادرم" و او را در خاک گذاشتند و بازهم گفتند :"برادرم "!و بر پیکر بی جانش خاک ریختند .برادرم (یا همان گومی) آشناترین واژه عزاداران بود.به همراه دهها ترانه فولکوریک .

بیت هایی از این ترانه ها را به کمک نسرین لرکی یاددداشت و ترجمه کرده ام که اول فارسی اش را می خوانید . متاسفانه بلد نبودم وزن و قافیه برایش بسازم.

همچنان که از مضمون ترانه ها پیداست ،خطاب به عزیز از دست رفته گفته می شود.

برادرم !بیا که مهمان خودم باشی

بیا !تا پوست دلم را رواندازت کنم

تو بگو سلام

من بگم :جونم

فقط یک بار دیگه مهلتم بده

که دوباره ببینمت

دستت را به من بده

تا انگشتانت را ببوسم

دوری تو مرا کشت

بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی

شلوارت را بپوش

گیوه هایت را به پا کن

عجله کن و زودتر بیا

بیا و در گرما نمان

کمرت را با شال نبند که گران است

با دستمال ببند که رسم جوانان است

ترانه در گویش بختیاری

بوم و گوم

بیا که مهمون خم بوی

بکنم پوست دلم

شو ریونت بو

تو بگو سلام

مو بگم جونم

یه دمون مهلم بده

دیدارت ببینم

دستت بده به مو

تا کلیچلت ببوسم

دیری تو مونه کشت

دیری و دوری

ما بین خم و خود کشیده سالی

شل بکن شولا

گیوه تنگه پره پا

تعجیل اویدن بکن

نمنی و گرما

قدت به شال نبند گرونه

قدت دستمال بووند رسم جاهلونه

شعر ی را هم بر سر مزار از قول عزیز از دست رفته شان می خواندند:

قبرم تنگ است

مگر آن را برادرم نکنده؟

گریه ها برایم سرده

مگر من خواهر و مادر ندارم

.......

شیون زنان بختیاری با زوزه باد سرد گورستان در هم می آمیخت و سقف آسمان را می شکافت.





7 پيامهاى سخنگاه

  • بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی 26 نوامبر 2008 07:26, بوسيله ى شورانگیز

    سلام ژیلا جان، هر روز به وبلاگت سر می زدم تا که خبری ازت بگیرم،وقتی چیز جدیدی نمی دیدم می فهمیدم که هنوز در مراسم سوگواری به سر می بری. سخت است این روزها و سخت خواهند گذشت، می دانم. چند روز پیش سالگرد قیس بود،رفتیم خانه مادرش. دیدن مادرش، نسترن و اتاقش که در آن به زندگی اش پایان داده بود چنان قلبم را فشرده بود و چنان گلویم را که بغضی سهمگین را در خود فشرده بود، به دردآورده بود که نفس کشیدن هم برایم کار دشواری شده بود. امروز هم وقتی این ترانه های محلی را خواندم، دچار همان حالت شدم. با اینکه من این دو عزیز سفرکرده را هیچ وقت ندیده بودم، اما نمی دانم چرا اینچنین از مرگشان متاثر شدم. از صمیم قلبم برایشان آرامش ابدی را از درگاه باری تعالی تمنا دارم.

    پاسخ به اين پيام

  • بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی 26 نوامبر 2008 13:03, بوسيله ى علی ودایع

    کاری از دستم بر نمی آید جز این که برای شادی وح او یس بخوانم.

    در سايت ببينيد : سیاست پیشه

    پاسخ به اين پيام

  • بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی 27 نوامبر 2008 05:48, بوسيله ى شاهين

    سلام از اينكه برگشتيد خوشحالم.تقريباً هر روز سر ميزدم تا خبري از شما بگيرم.اگر در تهران مراسمي داشتيد حتماً خبرم كنيد. مجدداً تسليت من را بپذيريد.

    پاسخ به اين پيام

  • بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی 27 نوامبر 2008 22:16, بوسيله ى امیر حسن امیری

    با عرض تسلیت مجدد خدمت شما و همسرتان برایتان بردباری وآرامش آرزو میکنم. این شعرها که از گویش بختیاری ترجمه فرموده اید سوزناک ترین مرثیه هایی بود که تاکنون خوانده ام. این نشانگر عشق بزرگی است که دلهای فشردۀ ایرانیان را پر کرده است و هر چه رااز ما بگیرند عشق رانمیتوانند زیر چکمه ها پایمال کنند.بگفتۀ پابلو نرودا " دشمنانمان میتوانند تمام گلها را بچینند اما نمیتوانند بر بهار حکمرانی کنند." قلمتان روانتر باد. حسب الامر به فارسی نوشتم اما یک ساعت طول کشید..

    پاسخ به اين پيام

  • بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی 28 نوامبر 2008 06:17, بوسيله ى آیدا

    زبان مشترکی که نیاز به ترجمه ندارد همانا "غم" است. حتی اگر بدون وزن و قافیه هم باشد آنچه باید بکند را میکند. کاش میفهمیدیم که همه "برادر"هایمان هستند و ما همه "خواهر"هایشان. به امید آرامش شما و همه ی برادرها و خواهرهایش.

    پاسخ به اين پيام

  • بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی 28 نوامبر 2008 22:22, بوسيله ى لیلا

    این نوشته ات من رو برد به تمام مراسم سوگواری بختیاری که تا حالا دیدم. همه صحنه ها آشنا بود. اشکم را در آورد. به شدت من رو یاد مادربزرگم انداخت که دلم این روزها خیلی برایش تنگ است.

    پاسخ به اين پيام

  • خانم بنی یعقوب سلام درگذشت آن عزیز را به شما و همسر گرامیتان تسلیت عرض می کنم. با این سوگواری هایی که نوشتید مرا به سالها و قرنهای دور بردید. این ها که نوشتید همه از عمق احساس و از صمیم قلب آن مردم بر می آمد و شگفتا که این حکومت با دل های مردم ایران چه نکرد که دیگر نمی توانند اینگونه با هم همدردی کنند. داریوش احمدی از شهرستان لردگان

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.