غم آخر!

شنبه 7 مارس 2009


اصلا فکرش را نمی کردم که در یک فاصله اینقدر نزدیک یک عزیز دیگر را ازدست بدهم.اما متاسفانه اتفاق افتاد و دایی خیلی مهربانم ،اولیا اولیایی هم رفت .برای شرکت درمراسم سوگواری اش به آبکنار ، روستا-شهر محبوب دوران کودکی ام در بندرانزلی رفتم. یعنی زادگاه دایی اولیا و پدران و مادرانش .تابستان ها که به آبکنار می رفتیم در خانه-باغ زیبای مادر بزرگ مادری ام اقامت می کردیم و البته خانه دایی اولیا برای من همچون یک کتابخانه عمومی بود که بیشتر روزها سری به آنجا می زدم تا از کتابخانه ی پر از کتابش کتابی به امانت بگیرم .همه نوع کتابی در کتابخانه اش یافت می شد :از رمان و شعر گرفته تا علوم سیاسی و اجتماعی و فلسفی .عاشق کتاب بود.آنقدر سریع کتاب می خواند که همیشه کتاب کم می آورد.و بعد ها که وارد دوران جوانی شدم مهمترین درخواستش از من این بود :"هر وقت می آیی اینجا لطفا جدیدترین کتابهای چاپ شده در تهران را برایم بیاور".حتی وقتی چند روزی پس از انجام یک عمل جراحی سخت به دیدنش در بیمارستان رفتم ،به دستهایم نگاه کرد و به کمپوت هایی که برایش خریده بودم و گفت :"چرا برایم کتاب نیاوردی؟"

و من گفتم :دایی جان !فکر نمی کردم در چنین شرایطی هم حوصله کتاب خواندن داشته باشی.

خندید و گفت :"من همیشه حوصله کتاب خواندن را دارم."

چقدر برایم سخت بود،به همسر مهربانش تسلیت گفتن و به نسیم و سحر و مریم و شادی و نریمان دلداری دادن.اصلا چقدر اینطور موافع هرنوع دلداری دادن یک کار بیهوده به نظر می رسد،مخصوصا این جمله کلیشه ای :غم آخرتان باشد !مگر غم آخر هم داریم؟!





10 پيامهاى سخنگاه

  • غم آخر! 7 مارس 2009 16:52, بوسيله ى رضا

    تسلیت میگویم. روحش شاد.

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 7 مارس 2009 20:38, بوسيله ى آ / ف

    مگر غم آخر هم داریم؟!

    نه نداریم. دایی های دوس داشتنی خیلی دوس داشتنی هستن

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 9 مارس 2009 08:31, بوسيله ى زويا

    تسليت ميگم خانم بني يعقوب ولي من برعكس شما اصلا از ابكنار خوشم نمي ياد مردم فضولي داره! البته من پدر ومادرم هر دو اهل اونجا هستن

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 9 مارس 2009 11:36, بوسيله ى ایلیا

    سلام تسلیت میگویم خداوند آن مرحوم را در جوار رحمت خود قرار دهد انشااله

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 11 مارس 2009 17:03

    مرگ عزيزان آن هم در هنگامه بهار، سخت تر از هر روز و فصلي است. متاسفم كه نتوانستم حضورا اين مصيبت را به شما و خانواده محترمتان تسليت بگويم. انشاالله بهار دل انگيز شادي هاي خاطره انگيزه اي را برايتان رقم زند. همكار سابق روزنامه همشهري

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 14 مارس 2009 07:26

    Hi I am so sorry for your loss,

    I am a reader of your web site, both when I was in Iran and even now that I am living in a foreign country.

    I came across a very funny interesting sports site and I thought you might like to use the news from this site. This site is updated every day. www.hahahasports.com

    Thanks! Aram

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 18 مارس 2009 08:51, بوسيله ى علی ودایع

    سلام و احترام سال 87 با تمام بدی ها و سختی هایی که در خود داشت اکنون به تاریخ می پیوندد و سال 88 روبروی ما گشوده می شود. آرزو می کنم سال 88 سال نیکو برای شوما و خانوادتان باشد.

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 12 آوريل 2009 00:28, بوسيله ى زهره امین

    ژیلا جان تسلیت می‌گم. چه دایی خوبی بوده

    پاسخ به اين پيام

  • غم آخر! 12 مه 2009 12:15, بوسيله ى WaIhbEwAmRQBBp
  • غم آخر! 14 مه 2009 08:21

    سلام برای من هرگ آقا اولیا خیلی سخت بود حداقل 5 سال نزد او شاگردی کردم جز خاطرات خوب و شیرین از او چیزی ندارم خیلی دوست دارم به همان دوران برگردم دوران صفا ،صمیمیت ،یکرنگی و .....دوران درس خواندن در جنگلهای سرسبز برای کنکور!

    یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.