چه کسی باور می کند

پنج شنبه 28 مه 2009


تو برایم حرف می زدی و من سعی می کردم خودم را خوشحال نشان بدهم.نمی خواستم غم توی صدایم را احساس کنی.بعضی وقت ها هم می خندیدم اما رنگی از شادی توی آن نبود.گیج بودم و نمی خواستم تو بفهمی.نمی دانم با همه تلاشی که کردم تا خوب و خوشحال در برابرت ظاهر شوم ،تو فهمیدی که چقدر غمگینم یا نه؟

این روزها غم را با تمام وجودم حس می کنم .فکر می کنم تا حالا فهمیده ای که چقدر بدم می آید که قیافه آدم های غمگین را به خود بگیرم . من وانمود می کنم که شادم .وانمود می کنم که هنوز می توانم بخندم . شاید هم فایده ای نداشت و هر بار که می خندیدم تو غم من را بیشتر احساس می کردی .احساس می کردی یا نه؟ وقت خداحافظی بود و تو باید می رفتی. .می خواستم بگویم :خواهش می کنم نرو!با من بمان !اما نمی توانستم بگویم.اگر هم می گفتم شاید تو نمی توانستی بمانی . برای یک عالمه کارهای مهم ! عجله داشتی.

رفتی و شاید در میان کارهای مهم ات اصلا یکبارهم یاد حرفهای من نیفتادی! کسی چه می داند شاید هم بارها پشت سرت را نگاه کرده و حرفهای من را در ذهنت مرور کرده باشی ؟

تو رفتی و من همانجا که نشسته بودم هنوز نشسته ام . همه شب را تا صبح بیدار ماندم .به پایان رمانی که تو اسمش را پرسیدی ،رسیده ام اما خیلی جاهایش را چند بار می خوانم تا بفهمم.تمرکزم چرا اینقدر کم شده است؟

چه کسی باور می کند؟اسم این رمان چقدر با اوضاع فعلی من همخوانی دارد...

چرا این روزها اینقدر برای من دیر می گذرد؟تو می دانی ؟





تعديل از پيش

اين سخنگاه از پيش تعديل مي‌شود: نظر شما پيش از تأييد مديران سايت ظاهر نخواهد شد.

كى هستيد؟
پيام شما

براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه خط خالى ايجاد كنيد.




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.