نامه ای به همسر زندانی ام ،بهمن

غم را به قدرت تبدیل کنیم

سه شنبه 1 سپتامبر 2009


بهمن جانم ،دیروز به اوین آمده بودم.حدس می زدم که اجازه ملاقات ندهند.اما آمدم ،چون پشت دیوارهای اوین که می آیم احساس بهتری پیدا می کنم. انگار فاصله ام با تو و بقیه دوستان عزیز در بند کمتر می شود .

مثل همیشه ترجیح می دهم که تو را بهترین دوست زندگی ام خطاب کنم تا همسرم.

دوست من !

من فقط دوشنبه ها که روز ملاقات است ، خودم را پشت دیوارهای اوین نمی رسانم ،روزهای دیگر هم می آیم .می آیم تا خودم را به تو و همه دوستان دربندم نزدیک تر احساس کنم. به تو و به شیوای شجاع ،به مسعود و سعید و احمد و عبدالله و هنگامه و فریبا ،به محسن امین زاده عزیز،کیوان صمیمی نازنین و محمد قوچانی پرشور و شوق و همه آن دیگرانی که بعد ازانتخابات بازداشت شده اند.

احساس می کنم پشت دیوارهای اوین همان هوایی را تنفس می کنم که تو و بقیه دوستانم تنفس می کنید.آه !من چه می گویم :چه تشبیه بی اساسی .شما در آن سلول ها هرگز همان هوایی را که من در بلندی های سرسبز توی ریه هایم می دهم ،نمی توانید تنفس کنید.هوای سلول های گرم اوین کجا و هوای خوب تپه های اوین کجا؟

بهمن عزیزم ،یکشنبه زنگ زدی و گفتی انگار می خواهند از سلول انفرادی به یک سلول دو –سه نفره منتقل ات کنند و بعد هم گفتی که برایم چند کتاب بیاور .گفتم :"عزیز!من همین فردا برایت کتاب می آورم ،اما بعید می دانم که کتابها را به تو بدهند ."

تجربه شصت روزه ام در همان بندی که تو زندانی هستی این را به من آموخته است.

تو گفتی :اما آقای دکتر در کنارم است و همین حالا هم صدای تو را روی آیفون تلفن می شنود .او می گوید که می توانی برایم کتاب بیاوری و کتابها به من خواهد رسید.

و من فهمیدم همان آقای دکتر مودب که پس از پایان بازجویی ها با من و دیگر زندانی ها بحث علمی –تئوریک می کرد ،در کنار تو ایستاده است .وقت را غنیمت شمردم و گفتم :واقعا بهمن را از انفرادی خارج می کنید؟گفت :"بله !مطمئن باش " و بعد پرسیدم :"کتاب که بیاورم به بهمن می دهند؟" ،که گفت :"بله بیاورید."

بهمن ! همان شب از کتابخانه مان چند کتاب خواندنی برایت انتخاب کردم و صبح با شوق و ذوق زیاد با نایلون کتابها به سوی اوین حرکت کردم.با خودم می گفتم :"اگر بهمن را نمی بینم شاید با قولی که آقای دکتر داده ، کتابها را به تو برسانند و بعد از هفتاد روز بتوانی بخشی از تنهایی ات را در سلول با کتاب خواندن پر کنی ."

مسوول پذیرش ملاقاتها از میان پنجره شناسنامه ام را از من گرفت تا لابد برایش ثابت شود که نسبتی با تو دارم .خوب که همه صفحه های شناسنامه را نگاه کرد ،گفت باید از بازجویت سوال کند که حق ملاقات داری یا نه .می خواست پنجره را ببندد که نایلون کتابها را نشانش دادم و گفتم :خواهش می کنم این کتابها را از من تحویل بگیرید . برای همسرم آورده ام. گفت که در این باره هم باید از بازجو کسب تکلیف کند و قبل از اینکه پنجره را ببندد تند و تند گفتم :لطفا به بازجو بگویید که آقای دکتر خودش اجازه داده است.

و من باید پشت پنجره بسته آنقدر صبر می کردم تا هر وقت که آن مامور دلش می خواهد و یا می تواند با بازجوی تو حرف بزند و بعد پنجره را باز کند و به من خبر بدهد :آری !یا نه!

عزیزم !نگران من نشو انتظار خیلی سختی نیست ،چرا که در همین صف است که بسیاری از خانواده های دوستان عزیز در بندمان را می بینم :همسر سعید لیلاز ، همسر و مادر محمد قوچانی ،مادر مقاوم و خواهرهای دوست داشتنی شیوا نظر آهاری و خیلی های دیگر که من نمی شناسمشان اما من را می شناسند و به من دلگرمی می دهند و برای تو آرزوی آزادی هر چه سریع تر می کنند.پس می بینی که لحظات خیلی سختی هم نیست.

ساعتی بعد آن مامور پنجره را باز کرد و به من خبر داد که بازجو گفته بهمن همچنان حق ملاقات ندارد.

راستی آقای بازجو پیامی هم برای من فرستاده بود :"دیگر اینجا نیایید !هر وقت خواستیم به بهمن ملاقات بدهیم خودمان به شما تلفن می زنیم."بهمن جان !آیا باید مثل تو آنقدر خوش بین باشم که این حرف بازجویت را دلیل لطفش به خودم بگیرم که نمی خواهد بیهوده این راه را بروم و بیایم.آیا به این خاطر باید از او متشکر هم باشم ؟تو آنقدر خوبی که اگر در کنارم بودی حتما به من می گفتی :" بدبین نباش،نیمه پر لیوان را ببین." اما می دانی که من نمی توانم مثل تو اینقدر خوش بین باشم.

و بعد به مامور زندان گفتم :"پس کتابها چه می شود؟" گفت نمی توانیم قبول کنیم ،چون بازجویش اجازه نداده است. "کاش آقای دکتر به طور اتفاقی هم که شده نامه من را به تو ببیند.می خواهم از او بپرسم " اگر وعده قبول کتابها عملی نشده است ،من چطور می توانم مطمئن باشم که بهمن را واقعا پس از تحمل شصت روز انفرادی به سلول عمومی منتقل کرده اید؟شما آنقدر منصف بودید که من وقتی از برخوردهای ناشایست برخی از همکارانتان نسبت به خودم برای شما گفتم و اضافه کردم که حق شکایت به مقام های بالاتر قضایی را برای خودم محفوظ می دانم ،حق را به من دادید و گفتید که به خاطر همه برخوردهای ناشایست متاسف هستید و حتما موضوع را به دقت پیگیری می کنید و از همکارانتان خواهید خواست تا حد امکان جبران کنند.متشکرم آقای دکتر،من نیازی به جبران همکاران شما ندارم اما انتظار دارم یک لحظه فقط یک لحظه خودتان را به جای من بگذارید :آیا این تردیدها را حق من نمی دانید؟"

بهمن !امروز مهسا امرآبادی ،همسر مسعود باستانی را هم دیدم که گفت ":ژیلا ! انگارتوی زندان که بودیم راحت تر بودیم تا حالا که آزادیم .چون آنجا خودمان را به عزیزان مان نزدیک تر می دیدیم و این بیرون این همه نگرانشان هستیم و دلهره شان را داریم"

می بینی ! مهسا هم احساس من را دارد .فقط من نیستم که تحمل این آزادی را سخت می دانم.

بهمن جان !راستی چرا بازجوی تو که بازجوی من هم بوده است نمی گذارد تو را ببینم.در زندان هم که بودیم یکماه اول اصلا به ما اجازه ملاقات نداد اما در ماه دوم چند بار با حضور خودش با هم ملاقات کردیم .با همه کوتاهی اش چقدر خوب و آرام بخش بود و تو بارها و بارها از بازجو تشکر کردی.برخلاف من که خیلی اهل تشکر نیستم تو همیشه از همه تشکر می کنی ،حتی از بازجویت ،حتی اگر حق از دست رفته ی خودت را با تاخیر به تو بدهند.

یکبار از بازجوی خودم که بازجوی تو هم بود ، پرسیدم :"راستی !چرا بهمن را این همه روز در انفرادی نگه داشته اید؟مگر از او چه می خواهید که باید اینقدر آزار ببیند؟"

گفت :"منظورت این است که ما شکنجه اش می کنیم ؟ ما زندانی را به خاطر اذیت کردنش نیست که به انفرادی می فرستیم ."

پرسیدم :"ببخشید !پس چرا می فرستید ؟"

گفت :"برای اینکه زندانی ها با هم تبادل نظر نکنند ."

و من یکهو یادم آمد یکی از بزرگان نظام چند سال پیش گفته بود :"من خودم که در زمان شاه هفده روز در انفرادی بوده ام و تایید می کنم که انفرادی به خودی خود شکنجه است."

این جمله را که به بازجو گفتم ، با همان آرامش همیشگی اش گفت :"من اگر می خواستم شکنجه اش بدهم بهترین راه این بود که اجازه ندهم تو را ببیند .این بزرگترین عذاب برای او بود.اما من چند بار اجازه داده ام که همدیگر را ببینید. " این بازجو هر ایرادی که داشت بر خلاف خیلی از همکارانش خیلی با حوصله بود ،عصبانی نمی شد ،توهین نمی کرد و زود از کوره در نمی رفت.به خاطر همین هم بود که وسوسه شدم، کمی در باره انواع و اقسام مطالبی که در باره آثار سلول انفرادی بر زندانی خوانده ام برایش اظهار فضل کنم که چگونه انفرادی می تواند شخصیت و روان یک زندانی را کاملا در هم بریزد ،اما خیلی زود پشیمان شدم.یادم آمد تو بارها به من گفته بودی :"زندانی قرار نیست که بازجویش را قانع کند."

بله ! حق با بازجو بود ،ما چند بار و هر بار با حضور او یکدیگر را دیده بودیم.و من باید خوشحال می شدم که تو فقط رنج زندان انفرادی را تحمل می کنی و نه مثل خیلی دیگر از زندانی ها رنج ندیدن همسرشان را نیز.شاید چون این شانس را داشتی که هم زمان با همسرت بازداشت شده بودی و باز هم این شانس را داشتی که هر دو در یک زندان باشیم و باز هم این شانس را داشتی که بازجوی تو و همسرت یک نفر باشد !این ها شانس بزرگی است ؟!نه؟ می دانم تو این ها را برای خودت شانس نمی دانستی .تو ترجیح می دادی من در زندان نباشم حتی اگر به قیمت ماهها ندیدنم برایت تمام شود.

دوست من !بهمن مهربانم .به نظر خودت حالا که آزاد شده ام چرا بازجو اجازه نمی دهد ما یکدیگر را ببینیم ؟خودش گفته بود بهترین راه برای آزار دادنت را این می داند که اجازه دیدن من را از تو بگیرد!به نظرت راست می گفت ؟ نکند می خواهد تو را آزار بدهد ؟و یا شاید هم من را ؟

ترانه ،خواهر کوچکترم اما چند روز پیش به من انتقادکرد :"ژیلا ! انگار تو فقط بلدی زندان را تحمل کنی .مهم این است که در بیرون از زندان هم قوی باشی .سعی کن این بار این را تجربه و تمرین کنی." بهمن !یادت هست همیشه به من می گفتی ترانه با همه جوانی اش بعضی وقت ها نکات خوبی را می بیند که من و تو نمی بینیم.این هم یکی از همان نکات است .نه؟حق با ترانه است و من حالا تصمیم گرفته ام یاد بگیرم وقتی عزیزانم در زندان هستند با روحیه و مقاوم باشم.مطمئن باش خیلی زود یاد خواهم گرفت .تا همین حالا هم خیلی پیشرفت کرده ام .مثلا دوشنبه قبل وقتی گفتند همچنان تو حق ملاقات نداری ،لحظه ای بغض گلویم را گرفت .اما امروز وقتی پاسخ منفی مامور را شنیدم نه فقط از بغض خبری نبود که حتی لبخند هم زدم .یادت هست همیشه ضرب المثل یکی از اقوام آسیایی را برایم تکرار می کردی که "غم را به قدرت تبدیل می کنیم."من به تو قول می دهم که انواع غم و غصه ای را که این روزها تحمل می کنیم به قدرت بدل کنم .امیدوارم خودت هم این ضرب المثل را فراموش نکرده باشی و غم ها و رنج هایت را در زندان به قدرت تبدیل کنی.مطمئن هستم که می توانی.





16 پيامهاى سخنگاه

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 1 سپتامبر 2009 13:47, بوسيله ى Elahe Hicks

    ghodrat shoma be ma ham ghodrat mideh. payedar bashid.elahe

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 1 سپتامبر 2009 23:11, بوسيله ى مهسا امرآبادی

    زمانی که من و شما را برای بازجویی به بند 240 می بردند، لبخند زدی و دور از چشم مامور و آهسته گفتی « نگران نباش». و نمی دانی در آن لحظات این جمله چقدر به من قدرت و دل گرمی داد. می دانم در آزادی هم از فدرت و توان شما دل گرم خواهم شد.

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 2 سپتامبر 2009 05:28, بوسيله ى عليرضا

    سلام. شما را از سالها پيش مي شناسم.از زماني كه در روزنامه همشهري مي نوشتيد. يادم هست اولين بار گزارشي از شما خواندم كه به شدت تاثيرگذار بود و محواي گزارش هم اين بود كه شما به رستورانهاي بالاي شهر رفته بوديد و سرميز با كساني كه منتظر غذاي گرانقيمتشان بودند گفتگو كرده بوديد و از آنها پرسيده بوديد كه چه احساسي داريد از اينكه مي دانيد هم اكنون عده اي در اين شهر ماه هاست رنگ گوشت را نديده اند و .... من براي عزيزان دربند، كليپي ساخته ام كه دوست دارم آن را ببينيد و نظرتان را برايم بنويسيد. با اميد به آزادي همه ي زندانيان http://www.4shared.com/file/1253862...?


    كليپي ديگر: http://www.4shared.com/file/1253923...?

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 2 سپتامبر 2009 07:53, بوسيله ى لیلا

    ژیلا ... همه چیز درست خواهد شد ... صبور باش بانو ... تمام می شود این گریه های پنهانی ...

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 2 سپتامبر 2009 09:31

    Jila jan, Az dirooz in jomle ra modam ba khod tekrar mikonam. Ghameman kam naboode in roozha...ghodrateman chand barabar bashad. Ba mohabat. Shiva

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 2 سپتامبر 2009 09:47, بوسيله ى reza

    خانم بنی یعقوبی سلام اشتباه نکن بنی یعقوبی اسمی که همیشه از آن متنفر بودی اگه اشتباه نکنم یعقوبی فامیل بهمن عزیت است و یا به قول خودت همان دوستت، بنده کاملا شما را میشناسم و می دانم چقدر راست و دروغ میگوید. شما فکر کردی با حرف های پوچ میتوانید این انقلاب را زمین بزنید باز رعفت و گذشت این انقلاب است که به امثال شما اجازه میدهد در این خاک مقدس باشید. به خودتان بیاید روز رستاخیز همه باید پاسخ گو باشیم. هر چند بعید می دانم اعتقادی به این چیزها داشته باشید من که ندیدم شما حتی دو رکعت نماز هم بخوانید.

    پاسخ به اين پيام

    • غم را به قدرت تبدیل کنیم 2 سپتامبر 2009 11:17, بوسيله ى ژیلا بنی یعقوب

      دوست گمنام

      من کاملا با نظر شما موافقم که حرفهای من و افرادی مثل من نمی تواند این انقلاب را به زمین بزند ،کسانی که در بازداشتگاه کهریزک آدم می کشند و تجاوز می کنند ،می توانند این انقلاب را نابود کنند و یا کسانی که در خیابان ها با باتوم به جان مردم می افتند کشور را نابود خواهند کرد.فامیلی همسرم هم احمدی امویی است نه یعقوبی.متشکرم از رافت (و البته نه رعفت )اسلامی تان که به من اجازه می دهید در این کشور بمانم .هرچند که آرزو می کنید که آدم هایی مثل من از این کشور بروند با همه ی اینها از پیام تان واقعا متشکرم.اینکه یاد بگیریم با واژه ها با هم سخن بگوییم بهتر از چماق و باتوم است .متشکرم که این بار از کلمات برای برخورد با من استفاده کردید.

      پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 2 سپتامبر 2009 12:05, بوسيله ى yeki

    awalin baare injaa peighaam mizaaram.... kaarhaaye ham shoma wa ham agha bahman ro mikhoonam,,,,, aaaaaaaaaaaliye karaatoooon,,,,

    wali kaash ino ghabl az zendan raftan behetoon migoftam,,,, ye iraniye dar sahrghe aasiya,,,,, kheili doostetoon daaram

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 2 سپتامبر 2009 18:06, بوسيله ى محمد

    در پاسخ به آقای رضا!

    از خواندن نامه شما متوجه موارد زیر شدم: اخلاق اسلامی ، احترام به حقوق زن در اسلام ، دانش روز و سواد طرفداران نظام اسلامی ، میزان پایبندی مدافعان اسلام به حقوق انسانها ، دقت نظر نیروهای دولت اسلامی ، احترام به خانواده و حریم خصوصی افراد در اسلام ، تاثیر نماز در اخلاق ، شناخت مبانی قضاوت در اسلام شماو....

    آفرین ! با این متن کوتاه بزرگترین لطف را در حق اسلام و دولت اسلامی حاکم روا داشتید و همچون رهبران نظام و دولت بسیار مشروع و محترم آن توانستید برای اسلام و نماز و بهشت و جهنم و عدالت و ... آبرو داری کنید! موافقید!؟

    از خانم بنی یعقوب نیز که پس از هفته ها حبس و شکنجه توسط مبلغان نظام مقدس اسلامی با پاسخ مناسب خود شان و نوع تفکر منتقدان اندیشمند نظام را نمایش دادند نیز سپاسگزارم.

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 3 سپتامبر 2009 20:08, بوسيله ى حسن

    سلام خانم ژیلای عزیز

    کاش میتونستم با یک کلمه جایگاهتونو تو قلب مردم ایران بهتون نشان بدم خواهش میکنم قوی باشید من زندان بودم انچه که ادمو نگران میکنه غم فرزندانشه. به بهمن قوی روحیه بدید . لطفا رو منفی تمرکز نکنید مثلا جوابو اون اقا رضا رو ندین ولی بذارید حرف بزنه. شک ندارم بهمن عزیز بزودی میاد پیشتون و من با تمام وجود براتون دعا میکنم. همخونتون از کردستان

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 3 سپتامبر 2009 22:34, بوسيله ى Homme Libre

    درود، درود. عشق، خرد، گقتگو سه وجه والای انسانی است. از این میان عشق را زیباترین احساس کرده ام. آدمی به بازوی خرد و یاری گفتگو از عشق به نیکخواهی عام می رسد. ژیلای عزیز نامه ات مالامال از عشق به بهمن و تمنای نیکی برای همگان است. هم اکنون دوری از عشقم را با فاصله بیش از 1000 کیلومتر (البته نه یکی دربند)تحمل می کنم، سختی اش میدانم. نبود آزادی سخت می گدازد. اگر عشق نباشد به یقین نمی توانم نبود آزادی را تحمل کنم. درد درونت را در نبود بهمن عزیزت به جان احساس می کنم. میدانم در نبود عشق چقدر نبود آزادی دهشتناک تر است. آفرین بر ایستادگی ات.

    humanisfree.blogspot.com

    پاسخ به اين پيام

  • غم را به قدرت تبدیل کنیم 5 سپتامبر 2009 21:23, بوسيله ى فاطمه شمس

    ژیلای عزیزم. امروز همان بازجو به همسرم گفته بود که به مادرش بگوید، نمی شود از داخل اوین به من زنگ بزند به خاطر اینکه زندان یک نهاد امنیتیست و نمی شود با خارج از کشور تماس بگیرد!!!! همان قضیه توطئه دشمن و این صحبت ها که در نامه به شوخی گفته بودم گویا جدی بوده و من فکر می کردم جکی بیش نیست. من هم امیدوارم که بهمن عزیزت رو زودتر در آغوش بگیری عزیزم. می بوسمت. فاطمه گل

    پاسخ به اين پيام

  • به نظرم تو نیاز به روانپزشک داری 6 سپتامبر 2009 12:20, بوسيله ى یک منتقد

    تو واقعا مریضی و نیاز مبرم به دکتر روانپزشک داری بهمن به خودی خود آدم بدی نیست ولی تو هستی که مریضش کردی یعنی واقعا توی این مملکت هرکسی رو الکی میندازند زندان؟ چرا به دیگران نمیگی که به خاطر ارتباط با شبکه های ماهواره ای عوضی و ارسال اخبار کذب به اونطرف تو و بهمن رو گرفتند چرا نمیگی که چه اخباری رو میفرستادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا به جای حقیقت همش مظلوم نمایی میکنی؟ ببخشید توی زندان که حلوا خیر نمیکنند که اینقدر خودتو لوس میکنی. اگه با تو و شوهرت تا حالا بد برخورد شده بود همون دفعه اول که زندان بودین اصلاح میشدی. و حالا ادای آدمهای شجاع رو در نمی آوردی. فرستادن اخبار کذب دیگه ربطی به حقوق زنان نداره. ربطی به حقوق بشر نداره بلکه به وطن فروشی ربط داره و خیانت. دعا میکنم که اصلاح شی و هموطناتو با گفتن این اراجیف گول نزنی

    پاسخ به اين پيام

    • به نظرم تو نیاز به روانپزشک داری 6 سپتامبر 2009 14:42, بوسيله ى ژیلا بنی یعقوب

      خیلی ممنون که وقت می گذارید و برای من کامنت می گذارید ،آن هم با این همه گرفتاری که دارید!و متشکرتر هستم که اتهام هایم را به من یاد آور شدید، چون هرچی در زندان تلاش کردم بفهمم اتهام من چیست نفمیدم و حتی بازجوها هم چنین اتهاماتی را به من نگفتند .روانپزشک هم چشم.حتما می روم.من هم مثل اغلب ایرانی های رنج کشیده که روح و روان شان آسیب دیده به کمک روانپزشک نیازمندهستم.

      پاسخ به اين پيام

    • به نظرم تو نیاز به روانپزشک داری 6 اكتبر 2009 18:56, بوسيله ى ایران

      ما ایرانی ها از آغاز دوران تاریخی مان به خرد خود بالیده ایم و همیشه مورد ستایش دیگر فرهنگها قرار داشتیم. اما چه شد که امثال شما با نام ایرانی در بین ما ظهور کردند؟ واقعا هم باید امثال خانم بنی یعقوب به روانپزشک البته از نوع شما مراجعه کنند. چرا که این قانون دین شماست که به معترضین تجاوز می کند و به بدترین شکل جوانان نازنین ما را مورد آزار قرار می دهد. اما تاریخ ایران از این روزها بسیار به خود دیده است. ما همیشه پیروز بوده ایم و افکار پلشت شما را از این سرزمین پاک نموده ایم. ایزد یکتا روح تان را با تمامی گجستکان تاریخ همنشین نماید.

      پاسخ به اين پيام

  • شاد باشید و سرفراز 6 اكتبر 2009 18:47, بوسيله ى ایران

    درود بر شما. شاید من را به یاد نیاوریذ. در یکی از بازدیدهایتان از شهری تاریخی از استان تهران همراهی تان کردم. خانم بنی یعقوب تمامی انسانهای آزاده این خاک پاک، قدردان فداکاریهای شما هستند که تلاش می کنید جامعه ای پاک برای نسلهای آینده بسازید. ما مدیون شما و خانواده تان هستیم. آرزومندم روزی را شاهد باشیم که پلیدی ها از این خاک رخت بسته باشند و اندیشه و کردار نیک بر سرزمینمان حاکم گردد. آرزومند شادی و سرفرازی تان هستم.

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.