بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه !

پنج شنبه 5 نوامبر 2009


همیشه فکر می کردم تو را کاملا می شناسم اما این روزها فهمیده ام هرگز تو را تا این حد نشناخته بودم.در پس چهره آرام و بی ادعایت هرگز این همه صبوری و مقاومت را تصور نمی کردم. این روزها هر بار که تو را از پشت شیشه کابین سالن ملاقات اوین می بینم آرامشی عمیق را با نگاهت توی وجودم می ریزی .آن چنان عمیق که همه بی قراری ها و نا آرامی هایی که به خاطر دوری ات حس کرده بودم ،یکهو رخت بر می بندد.

این بار در ملاقات از تو پرسیدم :بهمن جانم !خسته نشده ای از زندان؟

گفتی :نه ! چرا خسته بشوم؟

آنقدر محکم گفتی و آنقدر صداقت در کلامت موج می زد که باور کردم و چیزی بیشتر در این باره نپرسیدم.

یادم می آید یک روز بازجوی من که بازجوی تو هم بود ،به من و تو گفت :"شما از اینجا می روید .اما وقتی که عبرت گرفته باشید!"

این حرف را فراموش کرده بودم تا وقتی که شیوا نظرآهاری عزیز از زندان آزاد شد.او آزاد شده بود و همچنان تعدادی از دوستان ما در زندان مانده بودند.وقتی آزادی اش را به او تبریک گفتم ،پاسخی متفاوت به من داد:

"ژیلا !این روزها بارها و بارها بازجویی هایم را مرور می کنم.هربار از خودم می پرسم نکند اشتباهی در بازجویی ها کرده ام که زودتر از دیگران آزاد شده ام.من چه کرده ام که زودتر ار بقیه آزاد شده ام؟"

و من همان موقع جمله بازجو در گوشم پیچید: "تو و بهمن وقتی از زندان آزاد می شوید که عبرت گرفته باشید."

بهمن جان !این روزها آنقدر این جمله توی گوشم می پیچد که خسته می شوم. به قول شیوا من چه اشتباهی کرده ام که بازجو زودتر از تو آزادم کرد؟من این روزها به تو غبطه می خورم.به تو که حتما محکم تر از من بوده ای .به تو که حتما کمتر از من در بازحویی هایت اشتباه کرده ای.به تو که بازجو نمی تواند تصور کند از زندان خسته شده و عبرت گرفته باشی و لابد به همین خاطر آزادت نمی کند.

حس دوگانه ای دارم .خوب و بد:خوب به این خاطر که امروز بعد از دهسال زندگی مشترک بیشتر از همیشه تو را شناخته ام و بیشتر از همیشه به تو افتخار می کنم.به تو افتخار می کنم که هر بار می بینمت هرگز در باره پرونده ات نمی پرسی.هیچ وقت از زمان آزادی ات سوال نمی کنی و هربار که می خواهم از پیگیری هایم در باره پرونده ات بگویم فوری حرف را عوض می کنی و اصرار من را که می بینی می گویی تا هروقت لازم باشد بدون خستگی و ناراحتی اینجا می مانم و من خنده ام می گیرد و می گویم :عزیزم !وقتی این حرفها را می زنی یعنی اینکه عبرت نشده ای !ممکن است بازجو این حرفها را بشنود . خواهش می کنم که بگو خسته شده ای .بگو که عبرت شده ای !و تو هم می خندی .فقط می خندی .

و حس بدی دارم :من چه کرده ام که باید زودتر از تو آزاد می شدم؟چرا بازجو فکر کرد من عبرت شده ام.

می گویی :شاید زندانی بودنم بیشتر برای آینده امیرکوچولو و همه امیر کوچولوها موثر باشد تا آزادی ام.

و من همان موقع یادم می آید شبیه این جمله ها را از یک زندانی زن شنیده ام .شبنم را می گویم که هنوز هم در زندان است و به گفته دوستان از بند رها شده اش ، هیچ وقت در راز و نیاز با خدا ، برای آزادی اش دعا نمی کند ،به جایش می گوید :"خدایا !اگر زندانی بودنم به اعتلای ایران کمک می کند ،همچنان در زندان بمانم و اگر آزادی ام به اعتلای کشورم یاری می رساند به آزادی ام کمک کن."

هر بار می گویی :"زندگی در زندان پر از تجربه های متفاوت است و آنچنان از تجربه هایت می گویی که می فهمم تو در زندان هم یک روزنامه نگاری . حتی دو ماه انفرادی هم برایت پر از لحظه های ناب بوده است.می گویی هرگز نمی توانستی تنهایی انفرادی را در هیچ جای دیگر جهان تجربه کنی.می گویی همه زندگی ات را بارها و بارها در تاریکی سلول انفرادی مرور کرده ای و حالا احساس سبکی بیشتر می کنی .می گویی در همین بازخوانی زندگی ات بوده که به این نتیجه رسیده ای که باید پس از این مهربان تر باشی ،که صبورتر و متحمل تر باشی و مهم ترین تصمیم ات این است که پس از آزادی به سراغ کسانی بروی که شاید روزی به دلیلی هرچند کوچک از تو رنجیده باشند .که می خواهی مخالفانت را بیشتر از سابق دوست داشته باشی .این حرفها را تویی می زنی که در نزد دوستان و همکاران و خانواده ات به صبوری معروف هستی .

بهمن عزیزم !حالا می توانم از بازجو تشکر کنم که باعث شده بیشتر از همیشه بشناسمت و بیشتر از همیشه به تو افتخار کنم.آقای بازجو !متشکرم





8 پيامهاى سخنگاه

  • بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! 5 نوامبر 2009 21:32, بوسيله ى علیرضا

    یک روز باید این نامه‌ها کتاب شوند؛کتاب درسی.خدا شما و همسرتان را حفظ کند.

    پاسخ به اين پيام

  • بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! 7 نوامبر 2009 00:16, بوسيله ى حامد

    بی نظیر بود ، ما هم به شما افتخار می کنیم و خوب بدانید که حافظۀ ما لحظه لحظۀ دردی را که تحمل می کنید به خاطر خواهد داشت، به امید آزادی پایدار باشی ژیلای عزیز و بهمن عزیز

    پاسخ به اين پيام

  • بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! 7 نوامبر 2009 00:20, بوسيله ى شایگان

    سرکار خانم بنی یعقوب ، بر صبر و استواری شما و بهمن عزیز درود می فرستم.و هر لحظه بیش از قبل به بودن در عصر شما افتخار می کنم. برای آزادی او و کشورمان دعا می کنیم. برقرار و سرفراز باشید

    پاسخ به اين پيام

  • بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! 7 نوامبر 2009 01:03, بوسيله ى حمید قربانی تبعید ی محکوم به مرگ

    سلام

    وقتی که این نوشته شما را می خواندم، بارها ناخوداگاه اشک در چشمانم حلقه زد و به یاد دو واقعه افتادم. اول اینکه در سال 1356 بعد از قیام قهرمانانه مردم تبریز و درست یک هفته بعد،مرا بهمراه چند نفر، شبانه ساعت دو بعد از نیمه شب دستگیر نمودند. در بین مادو برادر بودندو شبی که قرار بود ما را روانه بند عمومی کنند، باید موهایمان را می زدند.برادر بزرگ نمی دانم به چه دلیل اما خیلی موهایش را دوست داشت و باگریه و زاری و داد وفریاداز پلیس می خواست که موهایش را کوتاه نکنند. ناگاه برادر کوچک که جوانی 18 یا 20 ساله بود با یک اه عجیبی به برادرش گفت،بگذار کوتاه کنند، مهم نیست برادر جان بگذار کوتاه کنند بگذار.... دوم اینکه به یاد کزارشی افتادم که شما از اراک، از شازند در موقع اتش سوزی مهیب دو کارخانه پتروشیمی و خاکستر شدن کارگرانش، از جوان و پیر که اکثر جوان بودن و هنوز اذواج نکرده و یا تازه ازدواج کرده و یکی دو کودک داشتن، تهیه کرده بودی. یاد ته چطور ان دختر جوان که نامزد یکی از کارگران بود را وصف نموده بودی؟ امروز هم وضعیت بهمنت را وصف کرده ای. اخر من هم دو نوشته در باره ان کارگران، انعزیزانمان با استفاده از گزارشات شما دارم. برای ازادی و جامعه بدور از زندان و شکنجه و تبعید(من در تبعیدم) مبارزه و زندگی کنیم. زنده باشی

    پاسخ به اين پيام

  • بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! 8 نوامبر 2009 09:26, بوسيله ى (هیوا)

    وقتی همسرم از من می پرسد چرا ساکتی ,چرا بی حالی ,سردی ,چرا مسافرت نمی ریم ? نمی دانم چه جوابی به ایشان بدهم اخه ایشان نمی داند در دل من چه می گذرد وقتی همه دوستان و همفکران آدم در اسارت باشند .حق داری خودت را سرزنش می کنی من که از خودم شرمنده ام.به امید آزادی همه زندانیان سیاسی و همسر صبور شما.

    پاسخ به اين پيام

  • بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! 11 نوامبر 2009 16:00, بوسيله ى حانیه

    ما هم به شما و آقا بهمن خیلی افتخار می کنیم.

    واقعا عالی بود! سرشار از احساست و غرور. بهتون افتخار می کنم.

    پاسخ به اين پيام

  • زنده باشی شیرزن آزاده به امیدآزادی بهمن قهرمان

    پاسخ به اين پيام

  • بهمن ! چرا بازجو من را آزاد کرد ، تو را نه ! 26 نوامبر 2009 01:37, بوسيله ى ايمان

    بهتون افتخار مي كنم , به شما , به شيوا نظرآهاري , به بهمن , به احمد زيدآبادي , شماها بي نظير هستيد , واقعا دلم مي خواد ميتونستم شما , شيوا نظرآهاري احمد زيدآبادي آقا بهمن ابطحي و ... رو ببينم و بهتون بگم واقعا دوستون دارم . باهاتون حرف بزنم , مي شد كه چند روزي تو ماه حداقل يكي از شماها رو ببينم با هم ديگه درباره مسائل حقوق بشري و انساني بحث كنيم و لذت ببرم . واقعا بي نظيريد , تو اين مدت 5 ماه خيلي بيشتر عاشق مردم ايران شدم , تو اين 5 ماه بهم عملا ثابت شده كه واقعا چه مردم گلي دارم , عاشقانه همه ي مردمم رو دوست دارم و دلم ميخواد بتونم براي خوشجالي مردم و اعتلاي كشورم يه كاري بكنم , حتي اگه لازم باشه بميرم خدايا روح پاك ندا و سهراب و اشكان و ... حافظ اين سرزمين باشه آمين

    يه پسر 19 ساله ي ايروني

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.