احساسات تلخ و شیرین یک ملاقات حضوری با بهمن

دو شنبه 22 فوريه 2010


بهمن به عنوان یک روزنامه نگار زندانی به خاطر فعالیت های رسانه ای اش بیش از هشت ماه است که در زندان است و من امروز برای سومین بار در تمام این ماهها موفق شدم که بیست دقیقه به صورت حضوری با او ملاقات کنم.

دلم برای یک صحبت مفصل با بهمن تنگ شده بود و رئوس حرفهایی را که می خواستم به او بگویم روی یک کاغذ کوچک نوشته بودم .

تجربه شگفت انگیزی است :تو باید با کسی که روزی چند ساعت گفت و گو می کردی حالا تند و تند از روی یک کاغذ حرفهایت را به او بگویی .مخصوصا اگر او علاقه زیادی به دانستن اخبار سیاسی و اجتماعی داشته باشد بیش از نیمی از این وقت به بیان تیتر وار خبرها می گذرد.

از شگفتی های دیگر زندان اوین این است که تو به عنوان ملاقات کننده حق نداری هدیه ای هرچند کوچک برای عزیزت ببری ،مثلا بردن هرگونه خوراکی حتی یک شکلات کوچک و یا یک سیب سبز ممنوع است اما در عوض زندانی می تواند برای ملاقات کننده ی خودش خوراکی مختصر و یا یک هدیه کوچک که معمولا کاردستی زندانی هاست برایش بیاورد.البته این امکان فقط در ملاقات حضوری هست و نه در ملاقات کابینی.

هم حس خوبی است که از عزیزت هدیه ای دریافت می کنی و هم حس تلخی .چرا که می دانی عزیزت از امکانات خیلی حداقلی در زندان برخوردار است اما با این همه سعی کرده برایت از بهترین خوراکی هایی که در دسترس داشته بیاورد ،خوراکی هایی که از مغازه کوچک اوین به چند برابر قیمت خریداری کرده است.ظاهرا همه محصولات در فروشگاه اوین با قیمتی گرانتر از بیرون فروخته می شود.

می دانی که شاید خودش را از خوردن و نوشیدن چیزی که دوست داشته محروم کرده و آن را برای تو ذخیره کرده است تا در ملاقات برایت بیاورد .اگر نخوری همه نقشه اش برای خوشحال کردن تو به هم می ریزد و اگر هم بخوری حس عجیبی به تو دست می دهد .مثلا بهمن برای من یک کنسرو کوچک آناناس آورده بود که می داند دوست دارم .آناناسی که در بیرون به راحتی در هر مغازه ای و با قیمت مناسب برای من قابل تهیه است اما من باید آناناس اهدایی بهمن را با خوشحالی در سالن ملاقات زندان بخورم که او خوشحال بشود.

البته من با کمال اشتها کمپوت آناناس ام را تا ته خوردم .کلی هم برایم شکلات و شیرکاکائو و کیت کت که می داند خیلی دوست دارم ،خریده بود و اصرار می کرد که با خودم به خانه ببرم.البته من این کار را کردم .اما می دانید !حس عجیبی است .کاش من می توانستم برایش خوراکی به زندان ببرم نه اینکه از زندان برای خودم خوراکی بیاورم.





5 پيامهاى سخنگاه

  • Jila jan. Chi begam. Mahhast mast nakhordam, gar che ghablan khorake har roozam bood.Albate hendevaneh ham nakhordam, vali zemestan ast. Hamash migam azad mishan vaghti midanam Bahman aziz va Shiva aziz ham mikhorand anvaght. Baad hata nemigozarand shoma hedyeii bebarid! Onvaght migand shemr! Be yadim va kosha

    پاسخ به اين پيام

  • باور کن هدیه ای که تو به بهمن دادی خیلی با ارزش تر از پیکشی بهمن به تو بود . تو وصال یار را به بهمنت هدیه دادی ، و غذای روح واون به تو شیرینی . باور کن که تا دیدار بعدی مست دیدارت و شیرینیش راهرگز فراموش نخواهد کرد . !

    پاسخ به اين پيام

  • هر بار که نشانی وبلاگتان در لیست بلاگرول کنار وبلاگم بالا می آید باید سری به گوگل ریدر بزنم همه نوشته ها درباره بهمن هستند همه به مساله زندان دلالت دارند اما هیچ کدام تکراری نیستند نه شبیه مطالب قبلی یا بعدی و نه که شبیه نوشته های دیگران در تمامی شان بخشی از شخصیت تو بروز کرده بخشی که دست کم به نظر من به صورت نوشتار بروز پیدا نکرده بود

    از خیلی سال پیش در خیلی از گزارش هایت یک بهمن بود پنج شش سال قبل وقتی به این اسم فکر می کردم که البته به خانه تان هم آمده بودم در اسفند سال هشتاد و سه نگاهی انتقادی داشتم به حضور یک بهمن در کنار سایر اسم ها مثلا یکهو در میان گزارش می خواندم: به بهمن گفتم .... یا به بهمن زنگ زدم....یا چیزهایی از این دست که من می گفتم این بهمن که برای خواننده اسمی غریبه است چرا نویسنده به استفاده از آن چنین راحت باید بپردازد نسبتی که نویسنده با بهمن دارد در ذهن خواننده گنگ می زند حالا مدت هاست یعنی از بیش از یک سال قبل که فکر می کنم حضور نام بهمن به تنهایی بدون نام خانوادگی یا بیان نسبتش با خودت شاید نوعی بروز حس عمیقت به او بوده است حسی که هم مخفی می ماند و هم عیان می شود

    یادم هست اول بار بعد از فوت برادر بهمن شبی که مطلبی نوشته بودی آنجا نوشتی "به بهمن عزیزم نگاه می کنم" و الخ در آن متن واژه یا صفت عزیزم برایم درخشندگی خاصی داشت اگرچه کلمه یا صفتی است که فراوان به کار می رود اما انگار تو آن را در نوشته ات برای روزی نگه داشته بودی که لازم باشد و به همین خاطر می درخشید

    چند ماه قبل وقتی مطلبی نوشته بودی در مورد بازجویی و ظرف ماستی که برای بهمن فرستاده بودی حسین آقا از دوستانم معلمی که در آستانه بازنشستگی است مرا دید و گفت آن نوشته شما را خوانده و بعد رفته که بخوابد و آنقدر به آن صحنه فکر کرده که دیده چند ساعتی گذشته و شب دارد جایش را به صبح می دهد و هنوز گرفتار آن تصویر دردناک است

    قصه محاکمه فامیل توسط امیرمهدی و سایر مطالب و مطلب قبلی که چقدر نشان از بی پناهی داشت وقتی نوشته بودی ما که به آزادی بهمن امیدی نداریم چقدر قندیل های یخ از کلمه ها آویخته بود قندیل های یخ و قمه های سرد

    و حالا مطلب امشب تجسم هدیه هایی به تو داده و اینکه تو آنها را الان به خانه آورده ای و نگاه تو به آنها و فکر کردن تو به بهمن و فکر کردن بهمن به تو

    راستی شما دیگر دارید راحت از احساسات تان می نویسید چیزی که پیشتر نمی کردید و اصلا گرایشی به این نوع نوشتار نشان نمی دادید و حالا می دانم آنچه می نویسید یک صدم حتی حسی نیست که وجودتان را آکنده است و به همین خاطر نوشتن این حس ها و پررنگ تر شدن شان اگرچه تغییری است در لحن نوشتار ولی از دیگر سو نشان می دهد که ناراحتی شما مدام بزرگتر شده است و دیدن این و اینکه من جز خواندنی از دور رفتار دیگری نداشته ام سرافکنده ام می کند

    میزان بروز ناراحتی هم نمی دانم آگاهانه یا تصادفی ولی در هر حال گام به گام در نوشته هایت افزایش می یابد این نقطه مقابل رفتاری عام است در رفتار عام که من نیز در این بابت در چارچوب آن قرار دارم همچنانکه کلمه عزیزم خیلی زود استفاده می شود موقع اندوه هم توصیف احساس موجود به سرعت به وضعیتی پررنگ می رسد چندانکه گاه واژه ها جلای خود را از دست می دهند اما واژهای تو جلایی دارند که از این بابت به نظرم نتیجه خست توست در کاربردشان البته هیچ کدام از اینها نمی ارزند به اینکه بهمن ثانیه در زندان باشد این را می دانم

    پاسخ به اين پيام

  • دلم خیلی گرفت از خواندن این نوشته. اشک توی چشمهام جمع شد. انشالله زودتر آزاد بشه و شما بتونین تا میتونین با هم حرف بزنین و تو برای ما بنویسی که چقدر شیرین است که تونستین تا دلتون میخاد با هم حرف بزنین... انشالله این عید را کنار هم باشین.

    پاسخ به اين پيام

  • ژیلای عزیز سلام. سالهاست که یکدیگر را ندیده ایم. روزگاری با هم همکار بودیم و از آن روزها سالها می گذرد. دختری که من می شناختم، دختری قوی و پرقدرت بود. می دانم که دور بودن از عزیزان و آنهم تماشایشان از پشت میله های زندان به خاطر هیچ گناهی که مرتکب نشده اند سخت است، اما می دانم که شما این روزهای سخت را می توانی پشت سر بگذاری.امیدورام که تا نوروز دلت به دیدن یارت در خانه روشن شود. غم مخور. یک دوست

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.