برای مادرم که آمریکایی نیست !

جمعه 21 مه 2010


مادرم !دیدم که با دقت زیاد به تصاویر مادران آمریکایی نگاه می کنی که با شور وشوق زیاد فرزندان زندانی خود را در آغوش می کشند ،به آنها گل و دیگر هدایایی را که با خود اورده اند هدیه می دهند ،با آنها میوه و غذا می خورند و حرف می زنند و می خندند.

خیلی بیشتز از معمول به این تصویرها روی صفحه مونیتور خیره شده ای ؟به چه می اندیشی؟

به چه می اندیشی مادر؟

پاسخ ات ساده است:

"به این فکر می کنم که اگر من هم یک مادر آمریکایی بودم ،موقعی که به ملاقات تو در اوین می آمدم احترام می دیدم ،شاید ماموران تحقیرم نمی کردند ،شاید مجبور نمی شدم ساعتها در برابر ماموران و نگهبانان اشک بریزم تا بتوانم دخترم را برای چند دقیقه ببینم."

مادرم! به یاد می آوری که عکس امیرکوچولو را برایم آورده بودی که می دانستی دلتنگش هستم ،می خواستی عکس را از دور نشانم بدهی و خوشحالم کنی ،و مامور زندان با بی ادبی به تو گفته بود:این عکس اصلا به چه درد می خورد که با خودت آورده ای؟

مادرم!به یاد می آوری که دلت می خواسته یک سیب کوچک برای من بیاوری تا بتوانی آن را پوست بگیری و با هم بخوریم ،به یاد می آوری که همسر یکی از زندانی ها با خودش کمی میوه و لواشک آورده بود و می گفت که عزیزش که ماههاست در انفرادی است،خیلی میوه و لواشک دوست دارد و شاید با خوردنش لحظه ای رنج انفرادی را فراموش کند ! اما مامورها با عصبانیت همه چیز را به طرفتان پرتاب کرده بودند و گفته بودند :"اینجا زندان است و فرزندان شما زندانی!انگار یادتان رفته !"

به مادر شیوا نظرآهاری فکر می کنی که در روزهای عید می خواست برای عزیز دربندش شیرین نخودی ببرد چون که این نوع شیرینی را دوست دارد و دلش نمی آمد روی سفره هفت سین اش شیرینی بگذارد بی اینکه قبلش شیوا شیرینی مورد علاقه اش را خورده باشد.

مادر !مکث کردی و با بغضی فروخورده گفتی :

"مادر است دیگر!دلش به همین خوش است که دخترش بعد از این همه وقت چند تا شیرینی نخودی بخورد."

مادر !به یاد می آوری که اجازه ندادند برای شیوا شیرینی ببرند و پدرش توی جیب هایش شیرینی را پنهان کرده بود و وقتی می خواست مخفیانه شیرینی را از جیبش در بیاورد و به دخترش بدهد چیزی جزخمیر و پودر از شیرینی باقی نمانده بود.

مادر !به صحنه میوه خوردن و غدا خوردن مادران آمریکایی با عزیران دربندشان نگاه می کنی و می گویی "خدا را شکر که بالاخره بچه هایشان را دیدند."

مادر !به مبل هایی که مادران آمریکایی در هتل استقلال روی آن نشسته اند ،نگاه می کنی و صندلی های کثیف سالن ملاقات اوین را به یاد می آوری .به یاد می آوری که به صندلی ها نگاه کرده و به من گفته بودی که ای کاش سالی یکبار این میز و صندلی ها و کف پوش های سالن را تمیز می کردند که این زندانی ها و خانواده هایشان در فضایی کمی دلچسب با هم ملاقات کنند.گفته بودی اگر خودشان تمیز نمی کنند کاش به تو و دیگر مادران اجازه بدهند که مواد شوینده بیاورید و سالن ملاقات را خوب بشویید و برق بیندازید.

مادر !به تلویزیون نگاه می کنی و به لباس های زندانی هایی آمریکایی و زیرلب می گویی :خدا را شکر !لباس هایشان مرتب است .

و خیلی زود لباس های من و شیوا و بقیه زنان زندانی را در روز ملاقات به یاد می آوری که نامرتب بودند و دلت برای ما سوخته بود و به مادر شیوا گفته بودی :دیدی بچه ها را با چه سر و وضعی آورده بودند؟

مادر! به دمپایی بزرگ مردانه که پایم بود نگاه کرده و گفته بودی که چرا نمی گذارند لااقل برای ملاقات کفش های خودتان را بپوشید ؟ اگرمجبورید دمپایی بپوشید ،چرا اینقدر باید برایتان بزرگ باشد که نتوانید راحت با آن راه بروید؟

مادر !تو به لباس هایی که به تنم زار می زد و چادری که سرم کرده بودند و چندان تمیز نبود ،نگاه می کردی و غصه می خوردی و من دلداری ات می دادم که مادر من !این چیزها که غصه ندارد ،خوشحال باش که در بند 209 زندانی هستم ،بندی که نسبت به سایر بندهای اوین بهتر و تمیزنر است

مادر! بارها و بارها روزهای خودت و دیگر مادران زندانی ها را در اوین برایم مرور می کنی و می پرسی

"گناه ما این بود که مادرانی ایرانی بودیم و نه مادرانی آمریکایی؟"

مادر! نمی دانم گناهت همین بود یا نه؟ا فقط می توانم بگویم به خاطر همه بی حرمتی هایی که به خاطر زندانی بودن فرزندت دیده ای ،شرمنده ات هستم .





5 پيامهاى سخنگاه

  • برای مادرم که آمریکایی نیست ! 21 مه 2010 20:29, بوسيله ى سمانه موسوی

    ژیلا جان ، اینجا ایران است و مادر تو و شیوا امریکایی نیستند! این کابوس لعنتی کی قرار است تمام شود؟

    پاسخ به اين پيام

  • برای مادرم که آمریکایی نیست ! 21 مه 2010 22:24, بوسيله ى زهرا

    ژیلا جان حتی زندانیان آمریکائی و اروپائی ارج و قربشان از بچه های مظلوم و عدالتخواه ما بیشتره میدونی چرا؟ چون چیزی عوض معامله هست. فقط مقاومت این بچه هاست که به من انرژی ادامه دادن میده به امید آزادی

    پاسخ به اين پيام

  • متاسفم که در سرزمین خودمان بیگانه شده ایم.گویا اعتبار پاسپورت امریکایی نه تنها در همه جهان که حتی در کشوری که هر روز هزاران بار فریاد "مرگ بر امریکا" سر می دهد، هم بیشتر از اعتبار شناسنامه ایرانی است!!! غم انگیز است!!!

    پاسخ به اين پيام

  • برای مادرم که آمریکایی نیست ! 22 مه 2010 10:37, بوسيله ى Shiva Nojo

    Zhila jan, only tears and solidarity ...how universal these pictures are of mothers holding their beloved imprisoned children, and yet how cruel that we see them and ask why our own mothers are not treated more humanely and also why some of our children were not even allowed to call their mothers and say one last goodbye, before being executed?! V V V

    پاسخ به اين پيام

  • برای مادرم که آمریکایی نیست ! 24 مه 2010 15:39, بوسيله ى فریبا

    دوست عزیز ژیلا جان فقط میتوانم بگویم که از این مطلب بسیار ممنون و به امید آزادی هر چه زودتر تمام دوستان نویسنده و خبر نگار

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.