همه دختران وطنم در موقعیت زهرا

پنج شنبه 10 ژوئيه 2008


دیروز که زنگ موبایلم به صدا در آمد و نام آقای ابوالقاسم بنی یعقوب بر صفحه کوچک گوشی همراهم نقش بست مثل همه این چند ماه گذشته که نام این پدربزرگوار رادیده ام ،دلم هری ریخت پایین.هروقت زنگ می زند در پی اش منتظر خبری تلخ هستم .خبری در باره انواع و اقسام موانع کوچک و بزرگ بر سر راه رسیدگی به پرونده قتل فرزندش.در همه چند ماه گذشته هربار به من زنگ زده تا غمش را با من تقسیم کند.اما بزرگترین خبر تلخ زندگی اش را از زبان او نشنیدم ،خبر مرگ دخترش را می گویم.که آن زمان اصلا این خانواده را نمی شناختم.

پیرمرد دیروز با صدایی بهت زده به من خبر از مختومه شدن پرونده فرزند عزیزش داد.گفت :" اصلا بازپرس همدانی حق نداشته برای این پرونده رای صادر کند ،پرونده در دادگستری تهران است."

نمی دانم پدر رنجدیده،نمی دانم که پرونده واقعا در تهران است یا مثل خیلی وقت های دیگر خیلی ها که در مقام دادخواهی و قضاوت نشسته اند به تو دروغ گفته اند.من چطور می تواستم این را به پدری با آن همه رنج بگویم.

از دیروز که این خبر را شنیدم صد بار چهره مظلوم پروین خانم ،مادر زهرا در خیالم نقش بسته است ،همان لحظه ای را تصور کردم که مامور ابلاغ دادگستری ،حکم بازپرس همدانی را به دستش داده که در آن نوشته بود:"اصلا جرمی اتفاق نیفتاده است و برای همه متهمان قرار منع تعقیب صادر می شود."

بارها صدای پروین خانم با آن لهجه شیرین شمالی اش توی گوشم پیچیده است که" اصلا جرمی اتفاق نیفتاده است !؟دختر دسته گلم را به بازداشتگاه بردید ،آن هم بدون اینکه حتی حکم بازداشتش را داشته باشید و چهل و هشت ساعت بعد جنازه اش را تحویلم دادید؟مروت شما کجا رفته است؟ای خدا!دادم را خودت بستان."

در همه ماههای گذشته به خاطر تشابه نام خانوادگی ام با دکتر زهرا بنی یعقوب بارها در برابر این سوال قرار گرفته ام که زهرای مقتول چه نسبتی با تو دارد؟خواهرت است؟ و من هربا با مکثی طولانی پاسخ داده ام :نسبت ؟اگر منظورتان ا زنظر خون و پدر و مادر است ،نه؟اگر منظورتان شهر و طایفه و قبیله است ؟پدر و مادر زهرادر همان جایی از سواحل خزر متولد شده است که پدر و مادر من .اما اصلا خون و شهر و قبیله چه اهمیتی دارد ،وقتی در ذهنم بارها ترانه عزیزم را به جای زهرای عزیز نشانده ام که در رگهای اولی خون پدر و مادر من جریان دارد و در دومی ندارد.بارها ترانه را به جای زهرا نشانده ام.ترانه ،خواهرم می توانست به جای زهرا به خاطر عشق روانه زندان شده باشد و بعد فاجعه برایش اتفاق بیفتد.

چند روز پیش برای جشن فارغ التحصیلی ترانه به دانشگاهش رفته بودم.ترانه در لباس فارغ التحصیلی برایم دوست داشتنی تر از همیشه شده بود ،اما خیلی زود شیرینی جشن دانش آموختگی اش با غم آمیخته و لبخندم تبدیل به بغض و اشک شد.این بار زهرا را به جای ترانه نشاندم.زهرا را که بارها عکسش را با لباس فارغ التحصیلی دیده ام و بارها در کنار خبرها و گزارش های مربوط به او در کانون زنان ایرانی منتشر کرده ایم.پس از مراسم ترانه هم به من گفت که در میان انبوه هم دانشگاهی هایش با لباس فارغ التحصیلی ،بارها چهره زهرا را دیده است با همان لباس فارغ التحصیلی پزشکی .هرکدام از دوستانش می توانستند جای زهرا باشند.

مادرم هم از روزی که خبر فاجعه را شنیده است ،صدبار گفته است :می توانست دخترمن باشد.دختر من در شرایط زهرای ازدست رفته.

خانم شیرین عبادی هم وقتی نحستین بار ماجرا را شنید،اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :"می توانست دختر من باشد. دخترم در موقعیت زهرا .دخترم همسن اوست .من وکالتش را قبول می کنم و تاپای جان می ایستم تا خون زهرا یی که مثل دختر خودم است پایمال نشود."

مادرم که همشهری پروین خانم است ،با بغضی که در گلویش می شکند ،می گوید:بمیرم برای دل این مادر.چه کسی می تواند مرهمی برقلب مجروحش بگذارد؟.اصلا چنین مرهمی در آفرینش هست؟مرهم برای مادری که دخترش را به خاطر عشق به قتلگاه برده اند و حالا قاتل هایش را تبرئه کرده اند؟آیا شب می توانند راحت سر به بالین بگذارند؟"

آه!مادر جان چگونه برایت بگویم که حتما راحت سر به بالین می گذارند و خوابی آرام تر از تو دارند ،تو که درد زهرا و همه دختران وطن ات را داری.

اما مادرم می گوید:"نه!دخترم ،آنها نمی توانند راحت زندگی کنند.خون بی گناه بالاخره دامن شان را خواهد گرفت."

مادر جان ،ای کاش همینطور باشد که شما می گویی.

خیلی ها از خواندن خبر مختومه شدن پرونده مرگ زهرا شوکه شدند ،یکی از آنها همکار پزشکش دکتر محمد صابر است که در نامه ای برایم نوشته است:

"نمی دانم چه جور سلامی باید بگویم که دهانم خشک شده و به یاد ترانهء "آشفته بازار" داریوش افتادم که از سروده های اردلان سرفراز است. بی پرده بگویم دلم می خواد گریه کنم اما اشکهام خشک شدن.وقتی یاد "دکتر زهرا" می آید توی ذهنم، دائم چهره خواهرانم مجسم می شه برایم.

با دیدن این فجایع دیگر دارم به بیهوده بودن زندگی ایمان صد در صد میاورم. گیرم که در مبارزه پیروز شدیم، آیا پیروزی ما و فرضاً ایران دموکراتیک فردا، برای پدر و مادر "زهرا"، دختر می شود؟

ژیلا !این یک مورد است، بقول خود شما "زهرا" های دیگری نیز هستند که کسی نامشان را نمی داند. مگر آدم تا چه حد می تواند تحمل کند؟ فرض کنیم این اتفاق برای یکی از خواهران تنی من بوجود میامد، آیا من دیوانه به معنای واقعی کلمه نمی شدم؟ اعدام دایی ام (که اتفاقاً او هم پزشک بود) را پشت سر گذاشتم، به قبرهای دسته جمعی در تازه آباد رشت رفتم و عکس گرفتم، خاوران را نتوانستم پیدا کنم، اعلامیه ی شهادت یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان را سالها پیش بر دیوار دیدم،تابستان 67 پدرم رئیس بیمارستان رازی رشت بود(تا آنجا که بیاد دارم) و از فجایعی که پیش می امد سخن می گفت، سال بعدش سر ناهار قتل دکتر کاظم سامی را مطرح کرد ...... چه دنیای بیهوده ای. خدا شاهد است مرگ بر این نوع زندگی ارجحیت دارد. مرگم را لحظه شماری می کنم، میخواهم بروم پیش یارانم، می خواهم از دکتر زهرا بنی یعقوب سئوال کنم که چه بر سرش آمد؟ می خواهم از دایی ام بپرسم آیا در لحظه اعدام یاد سه فرزندش و همسرش بود؟نمی خواهم بذر نا امیدی را بیافشانم اما واژه "امید" برایم شده یک جوک "

می دانم محمد جان ،حتی اگر قاتلان زهرا در یک دادگاه عادلانه محاکمه و مجازات شوند ،وجود نازنین زهرا هرگز برای پدر و مادر و برادرش بازنمی گردد ،اما پدر زهرا همان روز که به دیدنش در خانه محقرشان در انتهای یکی از محله های جنوب شهر تهران رفته بودم گفت : "من پرونده را تا پای جان پیگیری می کنم تا حالا که زهرای من رفته ،نتوانند این بلا را برسر زهراهای دیگر بیاورند.حالا که فرزند من را کشتند ،نتوانند فرزندان دیگر این سرزمین را بکشند؟

آیا پدر زهرا در مبارزه اش موفق خواهد شد؟نمی دانم .من فقط می دانم همه دختران سرزمینم می توانستند و می توانند جای زهرا باشند





11 پيامهاى سخنگاه

  • همه دختران وطن 12 ژوئيه 2008 18:38, بوسيله ى مسعود نیک طبع

    از راه بزن بيرون اي رند خطرپيشه— از خاک سکون برکن اي تيشه بر اين ريشه — در ترس چه مي‌جويي اي مدعي غيرت— در شک يقين خو کن با لذت اين حيرت— من عاشق مطرودم — آوارگي‌م، دودم— اسطوره هرجايي— تاريخي نابودم— حرمت‌شکن خويش‌م— آرامش تشويش‌م— زنديق قسم‌خورده— با فاجعه هم‌کيش‌م— ما بار ازل را به ابد بي‌تو نبرديم— ما با تو نمانديم ولي بي‌تو نمرديم— با وحشي چشمان‌ش الهام جراحت شد— تا قلب پرآشوب‌م ويران شد و راحت شد— آتش زد و رقصيدم با ظلمت گيسويش— من نور شدم ديدم در مسلخ ابرويش— اين شر نجيبانه در واژه نمي‌آيد — از شرم گذر کرده در خانه نمي‌پايد— ما بار ازل را به ابد بي‌تو نبرديم— ما با تو نمانديم ولي بي‌تو نمرديم

    در سايت ببينيد : http://masoudniktab.blogfa.com

    پاسخ به اين پيام

  • همیشه دغدغه هایی وجود دارند که ذهن مارا به چالش بطلبند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ به اين پيام

  • همه دختران وطنم در موقعیت زهرا 13 ژوئيه 2008 19:54, بوسيله ى فریبا از پاریس

    سلام خانم ژیلا بنی یعقوب

    امیدوارم که حالت تان خوب باشد. من مقالات اخیرتان را خواندم ، بسیار متاثر شدم از وقایع تلخ و دردناکی که در جامعه ی ما می گذرد و از جهاتی خوشحال که افرادی مثل شما با زحمات شبانه روزی خود، ما را در جریان مسائل قرار می دهند . و من آرزو آن روزی را دارم که زحمات شما بی پاسخ نماند. و از شما خبرنگاران و روزنامه نگاران چنان چه در شان شماست قدردانی شود. به امید آن روز

    پاسخ به اين پيام

  • همه دختران وطنم در موقعیت زهرا 19 ژوئيه 2008 20:47, بوسيله ى بدون نام

    man yeki az dosstane samimi va ham kelasihaye dorane daneshgaahe zahra hastam.matalebi ke tahte onvane dastane AROOSIE DOCTOR ZAHRA DAR FASLE PARPAR SHODANE RAZEGHIHA az ghole doctor mohamad saber be onvane yeki az hamkaran va hamkelasihaye zahra montasher shode va shoma dar inja be an eshare kardid be hich onvan dorost nist.................................

    پاسخ به اين پيام

    • همه دختران وطنم در موقعیت زهرا 19 ژوئيه 2008 20:57, بوسيله ى ژیلا بنی یعقوب

      با تشکر از پیام شما در باره مطلبی تحت عنوان عروسی دکتر زهرا که در وب سایت کانون زنان ایرانی منتشر شده است به این توضیح که در انتهای مطلب دکتر صابر ذکر شده است توجه فرمایید

      توضیح ضروری:نویسنده ی مطلب مقیم خارج از کشور است و در این روایت در برخی از مواقع واقعیت را با خیال پیوند زده است،بنابراین برخی از بخش های این داستان خیالی است ،هرچند که به قول نویسنده اش این داستان هرچند تخیلی اما برمبنای روایت های مستند و واقعی زندگی زهرا و با توجه به اطلاعاتی که از دوستان و اشنایان زهرا بنی یعقوب کسب شده ، تدوین شده است. برخی از مطالب این داستان با استفاده از مصاحبه های خانواده و نزدیکانش در این چند ماه نگاشته شده است و بعضی از اسامی و صحنه ها نیز کاملا خیالی است و فقط برای ارائه توصیفی ملموس از زندگی زهراها تدوین شده است."

      و باید این نکته را هم من اضافه کنم که انسان ها حق دارند برای توصیف واقعیت گاه پرنده خیالشان را پرواز دهندو اساسا شعر و رمان و ادبیات و سینمابراساس همین پرواز تحیل زاییده می شود و گاه بسیارموثرتر از گزارش های خشک و تمام واقعی می توانند واقعیت را منتقل کند.ضمن اینکه نویسنده مطلب بر تخیلی بودن داستانش تاکید کرده است .اما این تخیلی بودن با روح کلی زندگی زهرا و زهراهای وطن در تعارض نیست

      پاسخ به اين پيام

  • همه دختران وطنم در موقعیت زهرا 22 ژوئيه 2008 16:28, بوسيله ى پرویز

    به پدر دکتر زهرا

    از دست دادن عزیز همیشه سخت است ولی بخاطر داشته باشید هستند بسیاری که آرزوی این را داشته که حداقل جنازه عزیزشان را دیده و یا از محل دفن ایشان خبر داشته باشند یا کسانی که چند تکه استخوان بجای جنازه تحویل گرفته یا ......

    چه تفاوت دارد دکتر، مهندس یا دیپلمه .. تهرانی، مشهدی یا اهوازی .. پاسدار، مجاهد یا توده ای .. شهید، اعدامی و یا مفقودالاثر .. همه فرزند کسی هستند، پدر داشته و مادر دارند.

    امیدوارم روزی اینقدر شعور اجتماعی ما بالا برود که همه کس را فدای منافع شخصی و یا اعتقادات خصوصی خودمان نکنیم.

    خدا صبرتان بدهد.

    پاسخ به اين پيام

  • Dear Ms Baniyaghoob.

    I just finished reading your article about Zahra Baniyaghoob. I just follow news and interested in politics, but never been and will be involved in it directly. I am writing this letter to you as a 37 year old medical doctor who graduated in Iran and left Iran for US 10 years ago who has seen a lot of terrible incidents in his professional (and personal) life that could make one emotional. I remember I have probably cried 2-3 times in my adult life, however, I had never cried so bitterly, so strongly, so hopelessly, and so loudly in my life like right now when I read your article about Zahra Baniyaghoob. My words just can’t explain how I feel right now, but I am writing this to thank you for what you wrote: although people who are responsible for this crime would probably sleep peacefully every night as you mentioned in your article, this will definitely shake the conscience of people who still have a little bit of heart left in their chest.

    This is just a small "thank you" note for what you did/are doing.

    All I can say is: "be ayye zanben ghotelat?"

    May Zahra’s soul rest in peace.

    Regards,

    Alireza Sepehr Boston, MA

    پاسخ به اين پيام

  • همه دختران وطنم در موقعیت زهرا 2 اوت 2008 04:04, بوسيله ى منیره

    خدمت خانواده محترم بنی یعقوب سلام میکنم و ما را در غم خود شریک بدانند . من از خانواده محترم بنی یعقوب خواهش میکنم از تهدیدات نترسند و پرونده را حتما دنبال کنند و نگذارند خون فرزندانشان پایمال شود - دعال ما هم پشت سرتان هست موفق باشید و خدانگهدار

    پاسخ به اين پيام

  • خدایش رحمت کناد چه بسیار سر بیگناه در این دیار بر دار رفتند و چه بسیار شکم شهوت پرست بر دار حکم راندند اما همیشه مه زیر ابر نمی میاند چرا که جهانیان را خدایی بسیار مهربان و منتقم ... یاد مظلومیتش کمتر از امام حسین نیست

    پاسخ به اين پيام

    • همه دختران وطنم در موقعیت زهرا 28 ژوئيه 2009 11:47, بوسيله ى سارا

      عزیز از دست رفته امید وارم روزی فرا برسد که انتقام خون تو و بسیاری همچون تو از تک تک قاتلان دختران و پسران جوان ایران زمین گرفته شود . و قاتلان گلهایی همچون تو نابود و از صفحه آسمان آبی ایران زمین برای همیشه محو گردند. به امید آن روز نه چندان دور.

      پاسخ به اين پيام

  • همه دختران وطنم در موقعیت زهرا 26 فوريه 2009 09:32, بوسيله ى علي پورسليمان

    "سازمان معلمان ايران " آرزوي تندرستي و كاميابي را براي شما و خانواده گرامي تان دارد . With the best wishes for you and your family http://www.smiedu.blogfa.com GOOD LUCK.

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.