شماره مقاله: 107

مسیر:
صفحه اول > یادداشت و مقاله

لینک مستقیم:
http://zhila.eu.com /spip.php?article107



بنا به لیسانس CC، برخی از حقوق برای سایت نوشته‌های ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.

نقل مطلب تنها توسط ذکر نام و لینک به سایت مجاز است.

http://zhila.eu.com

مهربانی که کتاب ها را می بلعيد

يكشنبه31 شهریور 1387


روزنامه سرمایه

ژیلا بنی یعقوب

برای سهام عزيز، فرزند ارشد احمد بورقانی

احمد بورقانی را نخستين بار کجا ديدم، يادم نيست اما هميشه مهربان ديدمش، مهربان و با لبخند. حتی روزی که از توقيف فله ای روزنامه ها در ارديبهشت ۷۹ غمگين بود، حتی روزی که بسياری از دوستان همفکرش در مجلس تصميمی گرفتند که او با آن مخالف بود و حتی وقتی که پای درد دل روزنامه نگارانی می نشست که می خواستند غم و غصه هايشان را با او تقسيم کنند، لبخند دوست داشتنی اش از صورت مهربانش محو نمی شد.

هم مهربان بود و هم صبور و باحوصله. اين ويژگی ها را وقتی بيش تر در او شناختم که در يک عصر تابستانی در تحريريه پر تلاطم يکی از روزنامه هايی که همه ما (نويسندگان و خبرنگاران)اعتصاب کرده بوديم، به حرف های ما گوش فرا می داد. همه همکاران اين روزنامه به تندی و گاه حتی خشمگين سخن می گفتند و او چه صبوری به خرج می داد در شنيدن همه حرف های منطقی و غير منطقی ما و چه مهربان پاسخ تک تک ما را می داد.گلايه های بچه ها را در باره مديريت روزنامه می شنيد و حق را به آن ها می داد.

کسی حاضر نبود به سرکار بازگردد و بيم آن می رفت انتشار روزنامه متوقف شود.قول داد که از حقوق تحريريه دفاع کند و آنچه را اعضای تحريريه می خواهند از مديريت برای آن ها طلب کند اما بچه ها نمی پذيرفتند. می گفتند: احمد آقا ، ما تو را قبول داريم اما آنقدر از اوضاع به وجودآمده ناراحتيم که حاضر نيستيم به سر کار بازگرديم...و احمد آقا بيش تر و بيش تر اصرار می کرد و همه می دانستيم چرا؟ او نفعی در آن روزنامه نداشت .او فقط می خواست چراغ يک روزنامه خاموش نشود.فقط می خواست که کارکنان يک روزنامه بيکار نشوند.وقتی ديد اصرارهای منطقی در برابر احساسات و خشم اين جماعت اثری ندارد، لحنش را عوض کرد. گفت: «من کوچک همه شما هستم ،من مخلص همه شما هستم. شما تقصيرهای ديگران را به من ببخشيد.» آن روز بغض در گلوی خيلی از ما شکست، چشم های خيلی از ما مرطوب شد و پذيرفتيم که بمانيم. گفتيم اين احمد آقاست که مثل هميشه ما را شرمنده می کند. آن هم به خاطر خودمان. می دانستيم می ترسد بيکار شويم.

دو نفر از دبيرانی که حاضر نبودند به سرکار بازگردند در حال ترک روزنامه بودند.دويد دنبالشان. توی راه پله ها محکم دست هايشان را توی دستانش گرفت، سينه اش را جلو آن ها سپر کرد: «به خدا نمی گذارم برويد. من نوکر شما هستم ، من می دانم حق باشماست .اما خواهش می کنم اعتصاب را بشکنيد.» اشک امان آن ها را بريد: «احمد آقا، برمی گرديم، فقط به خاطر اين همه بزرگی و فروتنی شما.»همه به سر کار بازگشتيم و احمد بورقانی تا چند هفته ،ما را ترک نکرد. هيچ مسووليت رسمی نداشت، اما می گفت: «هر روز می آيم، نکند کسی چيزی بگويد که برنجيد.»

بعضی ها می گفتند: «اين احمد آقا ،روزنامه نگاران را لوس و پرتوقع بارمی آورد.» درست می گفتند؟ نمی دانم. اما هيچ وقت با ما نامهربانی نکرد و حامی بزرگ ما در برابر مديران مسوول بود. چه کسی پس از اين از ما حمايت خواهد کرد؟ روزنامه نگاران چه بسيار داستان ها که از حمايت احمد آقا ازخودشان در برابر کارفرماها دارند.بورقانی فقط با روزنامه نگاران مهربان نبود.با همه مهربان بود.مادر پيرش همان شب اول وداع فرزندش با جهان فانی، اشک می ريخت و خطاب به عزاداران می گفت: «احمدم خيلی مهربان بود. کاش کمی ، فقط کمی نامهربان بود.شايد در آن صورت رفتنش اين چنين آتش به جانم نمی ريخت.»

و همسری که احمد آقا تا روزهای آخر عمر همچون روزهای اول زندگی عاشقش بود،دردمندانه می گريست و می گفت: «احمد من خيلی خوب بود.»

کمال و سهام الدين و زهرا حکايت های فراوان از مهربانی پدر دارند.

زندگی اش به طرز شگفت انگيزی ساده است، خانه ای قديمی در جنوب شرقی تهران (نظام آباد) با لوازمی معمولی، حتی معمولی تر از يک زندگی متوسط. ديدن اين زندگی هرکس را متحير می کند، چنين خانه محقری برای کسی که سال ها از مديران ارشد کشور بوده است و يک دوره هم نماينده مجلس.

پروفسور حسابی گفته بود :"روشنفکری که خانه خود را ويران کرد،ايران را آباد کرد و روشنفکری که خانه خود را آباد کرد،ايران را ويران کرد."

آنچه اما در خانه اش کم نديدم، کتاب بود.احمد بورقانی عاشق کتاب بود، کتاب از همه نوع، تاريخ و سياست و شعر و رمان و علوم اجتماعی. يکبار در نقد يکی از شخصيت های سياسی همفکرش با هم حرف می زديم. خيلی حرف ها زد اما ناگهان مکثی کرد و گفت: «اما می دانی مهم ترين ضعف او چيست؟» با کنجکاوی که نگاهش کردم، گفت: «او هيچ وقت رمان نمی خواند، هيچ وقت شعر نمی خواند و هيچ وقت تاريخ نمی خواند. فقط و فقط کتاب های علمی رشته خودش را می خواند. چنين آدمی هيچ وقت يک سياستمدار برجسته نخواهد شد، چنين کسی هرگز سخنوری که به قلب ها نفوذ کند، نخواهد شد.»

هروقت می ديدمش بخشی از گفت وگوی ما درباره کتاب های تازه به بازار آمده بود و من هميشه از آخرين کتاب هايی که خوانده بود عقب بودم. دوره ای که مداوم تر می ديدمش سعی می کردم هرجور شده خودم را حداقل در زمينه مطالعه رمان های ايرانی و خارجی به روز نگاه دارم تا هروقت نام رمان جديدی را گفت من کم نياورم اما هيچ وقت به گرد پايش نرسيدم.به قول يکی از دوستانش: «احمد آقا کتاب نمی خواند، کتاب را می بلعيد.»